تبليغاتX
مدادسیاه

مدادسیاه

آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد

زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز

درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند:ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ

ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد

توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم

گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته

همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام

زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز

شعر و آهنگ : امیر حسین سام

آواز: اشکان کمانگیری

به نقل از وبلاگ خواب سربي

لينك دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 10:42  توسط مدادسیاه  | 

هدیه روز معلم

هنوز باز‌شان نكرده‌ام. دوست دارم كاغذ هديه را در خانه باز كنم. اي كاش مامان و خشايار هم بودند ولي خب شايد سروش باشد در خانه. امروز هديه گرفتم. از شاگرداني كه مدتي است درس‌ روزنامه‌نگاري آنلاين مي‌دهم‌شان. اين اولين هديه‌ام است به عنوان معلم. بچگي‌ها بيشتر از اينكه هديه‌دهنده باشم، هديه‌برنده بودم؛ يعني مامان هديه‌اي مي‌خريد و براي روز معلم مي‌داد ببرم براي خانم معلم دبستان.

تا اينكه امروز سركلاس بچه‌ها(كساني كه فكر كنم از نظر سني از همه‌شان كوچيك‌ترم) هديه‌اي دادند به من و شوكه كردند مرا. حس خوبي بود كه خواستم اينجا بگذارمش به يادگار

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 20:26  توسط مدادسیاه  | 

براي آقاي ارديبهشت كه همرهي است نيك‌سرشت

حتي هنوز هم دوست دارم فكر كنم كه اگر اصرارهاي من نبود، مامان او را براي من به دنيا نمي‌آورد. با اين همه، زمان‌هايي مي‌آمد كه حسادت كودكانه مرا به گريه مي‌انداخت و ياد حرف‌هاي مامان مي‌افتادم كه مي‌گفت:«اگر بيايد جاي تو مي‌خوابه و همش تو رو اذيت مي‌كنه» و من جواب مي‌دادم كه «باشه اشكال نداره من هرچي دارم مال اون...»

 اما وقتي آمد جاي مرا گويي گرفته بود در دل مرد و زني كه نمي‌توانستم درك كنم مرا هم اندازه او دوست دارند. روزي مامان هنوز از مدرسه به خانه نيامده بود كه من نمي‌دانم سر چه بهانه‌اي به گريه افتادم و گفتم دوستش ندارم و پدر انگار كه بخواهد مرا امتحان كند دادش بغلم و گفت «خب بيا مال تو مي‌خواي چه‌كارش كني؟» گفتم: «مي‌برم مي‌ذارمش دم در» و در خانه را باز كردم كه چنين كنم كه پدر از دستم گرفت بچه‌ را.

 البته كاملا يادم است كه مي‌دانستم چنين كاري نمي‌كنم. چون فصل و رنگ بهار براي ما بدون او اردي‌جهنم مي‌شد و مي‌شود؛ پس بودنش نعمتي است و بود ما در كنار اوست كه هستي مي‌گيرد. يادم است به عمد روز اول مدرسه بردمش مدرسه انديشه. شايد خودخواهانه باشد، ولي مي‌خواستم بمانم در خاطره‌اش تا هست من از بود او رنگ بگيرد. مدرسه‌اي كه هردو از آن متنفر بوديم و تنها نام «انديشه» را يدك مي‌كشيد. البته براي ما حكم همان بي‌ادبي را داشت كه ادب آموختيم از آن و رنگ خاكستري و زندان‌وارش را از خود دور كرديم.

 داشتم پست مربوط به 17 سالگي‌اش را مي‌خواندم. ديدم هيچ‌چيز تغيير نكرده و هنوز هم بلبل خانه اوست و تلخي‌ و خشكي‌ كردن‌هاي من او را اكنون رنگ گل هم بخشيده. نوشتن اين پست برايم خيلي سخت بود و ادامه دادنش سخت‌تر است؛ چون آدم‌هاي خيلي كمي در عشق سوم مي‌گنجند. سخت‌ترين كار دنيا نوشتن از آنهاست؛ چون براي گفتن از آنها حرف و گفت و صوت رنگ مي‌بازد.

 آن روز اگر پدر مي‌گذاشت كه بچه‌ را با خود به دم در ببرم شايد اندكي روي پله كوتاه در ورودي مي‌نشستم و كمي زر زر مي‌كردم و دوباره همين كه سروش از گريه من گريه مي‌افتاد مي‌آوردمش بالا. آن روز چنين نكردم، اما هر وقت كه در زندگي طبيعي و عادي‌مان با او اختلافي پيدا كرديم همه فقط توانستيم يك كار كنيم؛ يعني اين اختلاف را دم در تفاهم ببريم و بيندازيم در سطل آشغال دلخوري؛ نمي‌شود كسي كه اين‌قدر لياقت دوست داشتن دارد را(فارغ از اينكه جزوي از وجود خانه و خانواده ماست) دوست نداشت. او برادر من است اما بي‌گمان دوستي با او لذتبخش‌تر از برادري است و برادر بودن با او لذتبخش‌تر از دوستي؛ چون در جهنمي‌ترين روزها و لحظه‌ها هم آقاي ارديبهشت است و همراهي نيك‌سرشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 15:34  توسط مدادسیاه  | 

كودك ريش‌دار

هرچند در نگاه اول ممكن است تو ذوق بزند، اما با آن ريش‌هاي پر پشت و سيبل‌هاي زردشده از سيگارهاي دم به‌دمش، پسركي است براي خودش. «كاف» پسرك از سر تحبيب است و نه تصغير؛ چون بزرگ‌مردي است كه چشم ماست. سرش تنها از مو خالي است وگرنه ايده، نظر و تحليل‌ زياد درش هست. تحليل‌هايي كه به گفته خودش شايد كمي برخاسته از بدبيني باشد، اما همه مي‌دانند كه بدبيني‌هايش هم ساده است و مانند لجبازي‌هاي گه‌گاهش كودكانه. كودكي كه هرچه ريش‌هايش سفيدتر مي‌شود و سرش خالي از مو، دل از زنگار دوران بيشتر مي‌شويد و پاك‌تر و شاداب‌تر به پويش و جست‌وخيز مي‌رود.

آن‌قدر در اين سال‌ها روزنامه‌نگار باقي مانده كه نيازي نباشد كسي او را به خاطر ويژگي‌هاي خاصش بشناسد. شغلي كه هميشه مي‌گويد اي كاش حرفه‌اش نبود و فقط عشقش باقي مي‌ماند. مثل خيلي عشق‌هاي ديگرش. عشق‌هايي كه هنوز بر سر پيمان و عهد و سوگند است با آنها و وقتي حرف‌شان را مي‌زند چشمانش سرِ درخشيدن از برقِ عشق و اشك با هم مسابقه مي‌گذارند.

يك سال هر روز ديدمش تا اينكه قرار است امروز به واحد ديگري برود. خداحافظي و نديدنش سخت است، اما قرار بر نديدنش نيست. از همه اينها مهمتر اينكه هر وقت بخواهيم مي‌توانيم سراغي بگيريم ازش همين درون سينه.

هرجا كه باشد كساني چون من هستند كه از او چيزها بياموزند و از لحظه‌لحظه دوستي با او لذت ببرند. ناصرخان علاقبندان خيلي مخلصيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:34  توسط مدادسیاه  | 

اي سرزمين من شورآفرين ميهن...

اولين پست سال 91 را با نام ميهن شروع مي‌كنم كه انگار امسال همه چشم طمع به آن دوخته‌اند و بوي جنگ دارد تندتر مي‌شود. اما مشام صلح بايد باز كرد هرچه‌قدر هم عده‌اي دل به گفته اينكا‌هاي آمريكاي جنوبي بدهند و سال 2012 را پايان دنيا بدانند.

آهنگي به اشتراك مي‌گذارم از گروه «آواز تهران» به خوانندگي «وحيد تاج» به سرپرستي «ميلاد عمران‌لو». گروهي كه در آن سازي وجود ندارد و تمام آهنگ با دهان زده مي‌شود. بسيار زيباست. حتما دانلود كنيد و گوش.

فايل تصويري اجراي اين گروه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 14:18  توسط مدادسیاه  | 

سكوت ذوالفنون و سه‌تار محجوبش :(

بي‌ترديد يكي از كساني كه با سازش كودكي‌هايم را پر مي‌كرد جلال ذوالفنون بود. كسي كه همراه با آهنگش در عالم بچگي با صداي ناظري مي‌خواندم:«بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان/ ميان صخره و خارا "عسل" دارد "عسل" دارد» و آن موقع هنوز مدرسه نمي‌رفتم و به نظرم ميان صخره و خارا بايد "عسل" باشد و نه "اثر".

همراه سازش ميله‌اي دست مي‌گرفتم و اداي سه‌تار زدن در مي‌آوردم. ذوالفنون بخشي از خاطراتي بچه‌هاي دهه 60 را با آثاري مانند «گل صدبرگ»، «آتش‌در نيستان»، «شيدايي» و... شكل داد. همنوازي‌هاي او در مجالس خصوصي با شجريان به همراه ني محمد موسوي بسيار شنيدني است.

آرام سخن‌ گفتنش در سازش هم نمود داشت و چنان با اين ساز محجوب عميق و موثر حرف مي‌زد كه يادم است در يكي از كنسرت‌هايش وقتي ميكروفون قطع شد، آن ته سالن هم همه گوش بود براي ساز او. ذوالفنون براي ارتقاي سه‌تار كوشش زيادي كرد. روحش شاد كه اين آخر سالي با رفتنش دل ما را غمگين كرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 1:35  توسط مدادسیاه  | 

چه غريب ماندي اي دل

چه غريب ماندي اي دل، نه غمي، نه غمگساري

نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري

دل من، چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آنكه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بى‌پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري...

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 18:31  توسط مدادسیاه  | 

هله نومید نباشی...

هله نومید نباشی که تو را یار براند             گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا             ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها               ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد        نهلد کُشته خود را کشد آنگاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر          تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او               نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد    بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش        به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

پ.ن: راستش من اين غزل مولانا رو تا يه شب خيلي عزيز كه دوستي گرامي برام خوند، نشنيده بودم. دقت كه كردم ديدم وااااي چه‌قدر محشره اين غزل...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 18:57  توسط مدادسیاه  | 

ديوانگي

زندگي همين است و كاريش هم نمي‌شود كرد.حسرت‌هايي گاهي يقه دغدغه‌ آدم را مي‌گيرد كه سال‌‌هاست انگار مثل رخت چركي انداختي‌اش دور. غافل از اينكه «كی رفته‌ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟» اينجاست كه شايد بد نباشد ديوانه شد براي لحظه‌اي. مثل آن سال‌هاي خوش دردناك.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 19:49  توسط مدادسیاه  | 

برهنگي را لباس حكمت و عقل بپوشانيم

صحت عكس خانم فراهاني از سوي خانواده تكذيب شده و مي‌دانم كه ايران امروز مسائل مهم‌تري دارد براي بحث، اما فعلا از پرداختن آشكار به آنان معذوريم و براي اينكه سرقلم‌مان نخشكد كمي درباره همين موضوع كه البته كم اهميت هم نيست و بحث‌هاي خوبي ميان كاربران اينترنت به وجود آورده مي‌نويسم.

برخي نوشته‌اند و گفته‌اند كه اين حوزه خصوصي خانم بازيگر بوده و اصلا مشكل جامعه ايران همين است كه ما با ديگران كار داريم.

در اينكه هركسي حق دارد هرچي دلش مي‌خواهد بپوشد شكي نيست اما كساني كه ماجراهاي خانه سينما و بي‌ادبي‌ها به اين خانه را دنبال مي‌كنند خوب مي‌دانند كه چه فشاري روي خانه سينما هست و چه تهمت‌هايي به آنها زده‌اند. در اين ميان، جايزه گرفتن فرهادي مي‌توانست بار كوچكي را مي‌توانست از دل اهل سينما بردارد و اين عكس و زمان انتشارش ناگهان همه چيز را بهم ريخت.

از سوي ديگر، آيا اين نوع تابوشكني در جامعه ايراني مي‌تواند موثر باشد؟ نمي‌توانيم از جامعه‌اي(به درست يا غلط) كه هنوز به چيزهايي اعتقاد دارد، يك‌شبه اين اعتقادات را بگيريم. اعتراض اين‌گونه را مي‌فهمم و چه بسا به آن احترام هم مي‌گذارم، ولي همان‌طوري كه در پست پيشين هم توضيح دادم اين نوع اعتراض در اين شرايط زماني و مكاني نه تنها سبب تنوير افكار عمومي نمي‌شود، بلكه نوعي سد خشك‌مغزي و تعصب را نيز ميان روشنفكران و مصلحان جامعه و مردم عادي مي‌كشد.

اينجاست كه ديگر مصلحان هم با همين چوب فاحشگي و اينكه اين قوم دست‌آخر همه پي هرزگي و برهنگي‌ هستند رانده مي‌شوند و تكفير. و اين تكفير بي‌گمان خيانتي است ناخواسته از سوي مصلحان و روشنفكران كه بي‌گمان مهاجرت يا مرگ‌ و نبودشان گره‌هاي تعصب و خامي را در ايران كورتر مي‌كند. اگر فيلم خصوصي اين بازيگر منتشر مي‌شد(مثل اتاق تلخي كه براي زهرا اميرابراهيمي افتاد) كاملا حق با كساني بود كه مي‌گويند اين عرصه خصوصي آدم‌هاست، ولي ايشان به خواست خود اين عكس‌ها را گرفته‌اند(هرچند كه خانواده‌اش به شدت اين ماجرا را رد كرده‌ و گفته‌اند كه عكس‌ها تقلبي است)

به نظرم، همان‌قدر كه سخت‌گيري و تعصب به قول مولانا خامي است، نشناختن جامعه خويش نيز از كال بودن ذهن روشنفكر مي‌آيد. اين مشكل بسياري از روشنفكران ماست كه متاسفانه تنها حول و حوش زندگي خود را مي‌بينند و به خيال باطل همه مردم را به همان شكل غافل از آنكه مردم هيچ‌گاه اندازه آنان منورالفكر نيستند و چون آنان فكر نمي‌كنند.

پرسش ديگر اينجاست كه آيا براي اعتراض به حجاب بايد لخت شد؟ اگر جواب مثبت است، چرا؟ من شايد پيش خودم با برخي از كساني كه از اين حركت دفاع مي‌كنند، موافق هم باشم، اما به نظرم بايد مراحل رسيدن به اين سطح از تفكر در ديگر مردمان ما طي شده باشد.

در جامعه‌اي كه كتاب مقدسش به مراتب دروغ و غيبت را از فحشا زشت‌تر مي‌داند، چرا دروغگويان و غيبت‌كنندگانش سنگ بر جان زناكار مي‌زنند؟ اين يعني چه دوست داشته باشيم يا نه، حوزه‌هاي جنسي در جامعه ايراني بسيار حوزه‌هاي خطرناكي‌اند و براي شكستن آنها نمي‌توان سنگ برهنگي به دست گرفت، بلكه بايد جوي تفكر و شناخت را آرام آرام به راه انداخت. مشكل جامعه ايران بلد نبودن گفت‌وگوست و ساختن «ديگري»هاي بسيار از ديگري. اينكه يكي روشنفكر را فاحشه و خائن مي‌بيند و آن يكي فرد دين‌مدار را اُمُل، ابله، متعصب و خشن. در حالي كه اگر جوي گفت‌وگو راه بيفتد ديگر هيچ سو‌ءاستفاده‌گري(چه اشخاص باشند چه حكومت‌ها) نمي‌تواند ميان شكاف اين دو بتازد. اتفاق خوبي كه اكنون دارد در سطحي بسيار كوچك در فضاي مجازي مي‌افتد. بهتر است بر برهنگي گلشيفته لباس عقلانيت و تدبير بپوشانيم و بيشتر از آنكه به برهنگي بدن اون بينديشيم ذهن خود را از لباس تصورات غالبي نسبت به ديگري برهنه كنيم و يك بار ديگر در به اعتقادات سفت و سخت خود شك كنيم. روي صحبتم با هردو سوي اين دعواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 11:28  توسط مدادسیاه  | 

برهنگي و اعتراض

فارغ از اينكه عكس برهنه خانم گلشيفته فراهاني واقعي باشد يا تقلبي بد نديدم يكي دوتا نكته رو در اين باره خيلي كوتاه بگم.

من اعتراض را مي‌فهمم، آزادي را هم قبول دارم و مي‌گويم براي اعتراض به اين محدوديت مي‌توان جان داد حتي. در همين حال دارم فكر مي‌كنم كه چرا مثلا براي اعتراض از روش بودائيان تبت استفاده نمي‌كنيم؟ معترضاني كه خود را آتش مي‌زنند و جان سر آزادي و اعتقاد مي‌دهند. شايد يكي از دلايلش ناهمخواني اين نوع اعتراض با فرهنگ ما باشد.

تابوي برهنگي در جامعه ما نه ناشي از عملكرد حكومت كه پديده‌اي اجتماعي است و براي اعتراض به آن بايد اعتراضي قابل فهم براي همين اجتماع طراحي كرد وگرنه نه تنها جان دادن ما براي آزادي ره به تركستان تعصب و خشك‌مغزي مي‌برد، بلكه قيد و بندهاي رهروان و اسيران تشنه آزادي را محكم‌تر مي‌كند. به شخصه با برهنگي مشكلي ندارم، نكته سر عدم ضرورت چنين كاري است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:53  توسط مدادسیاه  | 

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم                دل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم

بسیار وفا جستم اندک قدم از هرکس           در روی زمین اندک بسیار نمی‌بینم

چندان که در آن وادی کردم طلب یک گل        در عرصه‌ی این وادی جز خار نمی‌بینم

هر روز ازین دیوان صد غم برما آید                دردا که درین صد غم غمخوار نمی‌بینم

...

عطار دلت بر کن از کار جهان کلی                کز کار جهان یک دل بر کار نمی‌بینم

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 1:16  توسط مدادسیاه  | 

شوخي تلخ واژه‌ها

از هر طرف بخواني «درد» من و تو «درد» است

اين شوخي غريب را با واژه‌ها كه كرده است؟

برعكس «گنج» و «قه‌قه»، «جنگ» است و «هق‌هق» آن

«درمان» آينه‌وار تصوير «نامرد» است

اين رباعي را بر اساس جمله‌اي كه در جايي خواندم گفتم. به‌ نظرم به نكته جالبي اشاره كرده بود، اين شد كه صبح تبديلش كردم به رباعي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 12:3  توسط مدادسیاه  | 

قطعه‌اي بداهه در همايون

آپارتمان‌نشين كه باشي و آخر شب دلت ساز بخواهد نه مي‌تواني سراغ ويلن بروي نه تار؛ چون ممكن است همسايه‌ها خواب باشند. اين است كه سه‌تار به عشوه‌گري مي‌آيد. ديشب همه خواب بودند و من بي‌خواب را هواي ساز در سر بود و سه‌تار برايم همايون ساعتي ساخت. قسمتي از قطعه‌اي را كه به صورت بداهه زده‌ام را ضبط كردم. دستگاه همايون است. همان كه به قول روح‌الله خالقي شخصيتش تو را به سكوت مي‌خواند و گوش دادن به حرف‌هايش.

آنچه را كه زده‌ام را اگر دوست داشتيد از اينجا دانلود كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 12:3  توسط مدادسیاه  | 

چرا کار روزنامه نگار با آمار، مصاحبه و اطلاعات تمام نمی‌شود؟

                                                                                              نويسنده: اميد معماريان


«هشتصدتومان گوشت آقا! می شه هشتصدتومن گوشت به من بدید؟» این را زنی میانسال گفت که نیم ساعتی بود درقصابی خیابان نواب این پا و آن پا می کرد تا مغازه از مشتری خالی شود. فروشنده مکثی کرد و انگار که درست نشنیده باشد، چشمانش را جمع کرد و سرش رانزدیک آورد و گفت: «هشتصدتومن؟ گوشت کیلویی ۲۲۰۰۰ تومن، هشتصدتومنش استخون هم که نمی شه؟» سرخی صورت زن که حالا سرش را پایین انداخته بود و انگار روی پاشنه پایش می چرخید که مغازه را ترک کند و جمله آخری که زیر لب گفت کافی بود تا عرق سردی به پیشانی فروشنده بیاورد. او قیمت گوشت را می دانست:« همون استخوون هم خوبه. آبش مقویه، سه تا بچه هام سه هفته است که گوشت نخوردند. گفتم هرچی باشه از هیچی بهتره.»

این آغاز گزارشی میتواند باشد درمورد تورم، وضعیت اقتصادی فقر و یا مواردی مشابه. گزارشی که در ادامه می تواند با مصاحبه با مسوولین، آمارهای اقتصادی، نظرکارشناسان و مواردی از این دست پر شود. گزارشگر حتی اگر بتواند با این زن همراه شود و تکه های دیگری از زندگی اش را برای تصویرکردن وضعیت اقتصادی موضوع گزارشش اضافه کند، درملموس کردن هر چه بیشتر اعداد و ارقام، نظر کارشناسان و مواد دیگری که برای تهیه گزارش در دست دارد موثر خواهد بود. ولی چنین تصویری از زندگی روزمره مردم چه چیزی به این گزارش می دهد؟ و ما به عنوان گزارشگر غیر از مصاحبه های ملال آور همیشگی با مسوولین و کارشناسان، آمارهای گیج کننده، خبرهای مقایسه ای غیرملموس از چه عناصر دیگری می توانیم استفاده کنیم تا گزارش خود را هر چه بهتر به مخاطب عرضه کنیم؟

در این نوشته، تلاش می کنم، عناصر مختلفی را با روزنامه نگاران در میان بگذارم که در گزارش نویسی از آنها می توانیم به عنوان مواد گزارش یا گزارش نویسی یاد کنیم. (۱)

صورت انسانی یا کاراکترها در گزارش

هر گزارشی یک صورت یا چهره انسانی دارد (Human Face). حتی خشک ترین گزارش ها با بهره گیری از این عنصر خواندنی وملموس می شوند. آوردن افراد و مطرح کردن بخش هایی از زندگی آنها که مرتبط با موضوع گزارش ماست، برای خواننده مانند آهن رباست و آنها را جذب می کند.

در بسیاری از گزارش هایی که روزانه در روزنامه ها می خوانیم، خبرنگار و گزارشگر اغلب مطلب خود را با جمع آوری اطلاعات و ارائه تصویری همه جانبه که شامل نقل قول از مسوولین و کارشناسان و طرح آمار و نظر فعالان آن حوزه است، می نویسد. با این حال، آنچه که در بسیاری از این گزارش ها جایش خالی است کاراکتر یا فرد و افرادی هستند که بتوانند با داستان و روایت شخصی خود، یا با طرح تاثیری که موضوع گزارش روی زندگی آنها گذاشته، موضوع را روایت کنند و بگویند همه آن موارد دیگر درعمل به چه معنی است؟ مثلا اگر گزارش درباره تورم است، می توان الی ماشاءالله از آمار و نظر مسوولین و کارشناسان استفاده کرد- که البته بخش مهمی ازیک گزارش می تواند باشد. اما تا زمانی که فردی نیابیم که بتواند بگوید چگونه تورم زندگی اش را از خود متاثر کرده است نمی توان همه آن نظرها و آمارها را در قالبی معنی دار به خواننده عرضه کرد و محصول عموما متنی کسل کننده که اندک زمانی بیش در ذهن خواننده نمی ماند باقی خواهد ماند.

برای مثال سیاست هایی که قیمت مسکن را از خود متاثر کرده است در نظر بگیرید. در مورد تبعات و آثار سوء چنین سیاست هایی می توان مطالب بسیاری نوشت. می توان با افراد بسیاری صحبت کرد. اما روایت ما زمانی قابل لمس خواهد بود که بتوانیم به عنوان گزارشگر زندگی فردی را ترسیم کنیم که مثلا با بالا رفتن قیمت اجاره خانه کاملا تغییر کرده است. رفتن به خانه افراد و دنبال کردن مسیر موصوعی که برای گزارش انتخاب کرده اید از طریق رخدادهای واقعی که با اکسیرکلمات می تواند ربط بین آمار و ارقام ومصاحبه ها را ملموس کند، گزارشگری ما را تکمیل می کند.

شاید شما بتوانید مثال های خوبی در استفاده از این تکنیک گزارشگری در مطالب همکارانتان بیابید. در روزنامه نگاری غربی اما چنین نگاهی به گزارشگری یک اصل به شمار می رود. چرا؟ مگر ما نمی خواهیم مردم نوشته ما را درک کنند و آن را به خاطر بسپرند و آن روایت بخشی از زندگی روزمره شان شود؟ آمار و صحبت های مسوولین ممکن است خیلی در یاد مردم نماند. آما زنی که برای هشتصد تومان گوشت نیم ساعت پابه پا می شود تا برای بچه هایی که سه ماه گوشت نخورده اند غذایی درست کند، هیچ وقت از یاد خواننده نخواهد رفت. به علاوه همه خبرهایی که ما گزارش می کنیم به نوعی زندگی مردم را از خود متاثر می کند وبه همین جهت باید همان مردم هم در گزارش حضور داشته باشند. این موضوعی است که هر دانشجوی ترم اولی دانشگاه باید به عنوان ستون اصلی کارش در نظر بگیرد: یافتن کاراکترها یا شخصیت هایی که مرتبط با موضوع هستند و انسانی کردن گزارش.

یادم می آید که یک سال پیش از اینکه باراک اوباما به ریاست جمهوری آمریکا برسد، توماس فریدمن یادداشتی در روزنامه نیویورک تایمز نوشت درمورد اینکه چرا انتخاب اوباما برای آمریکا مهم است؟ در آن موقع شاید دهها مقاله برله وعلیه انتخاب اوباما خوانده بودم. از میان همه آن مقالات شاید این یکی از تنها مواردی است که خطوط بسیاری از آن هنوز درخاطرم نقش بسته است. مقاله ای که چنین شروع می شد( نقل به مضمون): « وقتی همسر من که معلم است هفته پیش ازنایروبی برگشت به من گفت که در مدرسه ابتدایی که بازدید کرده بود تصویری از اوباما وهمسرش روی دیوار بود که بر آن نوشته شده بود: اوباما می داند وضعیت « اچ. ای.وی» او چگونه است؟ آیا شما هم می دانید؟ .... بله اوباما کنیایی است اما آن پوستر و آن تصاویر من را به این فکر فرو برد که از آخرین زمانی که تصویر یک سیاستمدار یا رئیس جمهور آمریکایی را بر دیوار مکانی در یک کشور خارجی مشاهده کرده ایم چه مقدار می گذرد؟ مدت زمانی (طولانی) بوده است.» او بعد از این مقدمه نتیجه می گیرد که اوباما بهترین گزینه برای بهبود آمریکا به منظور بهبود چهره این کشور درجهان است. (۲)

این دو سه پاراگراف اولیه و روایت و تصویری که ارائه می کند در قابل لمس کردن بقیه مطلب او کمک می کند و من خواننده بعد از سه سال هنوز آن تصویر روی دیوار در شهر نایروبی در ذهنم نقش بسته است. این کاری است که گزارشگر انجام می دهد: استفاده از چهره های انسانی و تصاویری از زندگی روزمره که نکته مطرح شده توسط نویسنده را ملموس می کند و خود در برگیرنده و بیان کننده مفاهیم و معانی کلی و جامع تری است.

این روزها روزنامه ها را که باز می کنیم پر است از مصاحبه، آمار، نقل قول، مقایسه عددها و رقم ها، چشم انداز آینده از نظر صاحب نظران و مواردی از این دست. اما تا زمانی که آن روایت چند پاراگرافی (می تواند در اول مطلب باشد یا در سراسر مطلب حضورش را حفظ کند) نباشد، گزارشگری ما کامل نیست و چیزی کم دارد. چیزی که مطلب را کسل کننده، خسته کننده و ناکافی می کند. اگر موضوع گزارشتان اقتصادی است، شاید چنین مطلبی به درد یک دانشجوی اقتصاد، یا اساتید دانشگاه ویا قشر خاصی از مردم بخورد، اما ما به عنوان گزارشگر و خبرنگار باید بتوانیم به قلب و مرکز جامعه یعنی افراد و تاثیر این خبرها بر زندگی روزمره آنها نزدیک شویم وآنها را روایت کنیم.

مرکز هیجانی گزارش

توجه کنیم که هر گزارشی یک مرکز هیجانی دارد (Emotional Center) . مردمی که چیزی را از دست می دهند، عصبانی می شوند، غصه می خورند، حسادت می کنند، طمع می ورزند، هیجان زده می شوند، کنترل خود را از دست می دهند و دهها احساس دیگر مواردی هستند که می توانند برای یک گزارش الهام بخش باشند. چنین نگاهی به موضوع نوشته شما را به گونه ای می کند که نه تنها می توانید با ارتباط دقیقی که بین عناصر مختلف آن برقرار می کنید که به خواننده نشان دهید همه گزارشگری شما و اطلاعاتی که مطرح می کنید، چطور زندگی روزمره افراد جامعه را دستخوش تغییر می کند. حتی خشک ترین موضوعات در مورد فن آوری و پزشکی و مواردی از این دست هم می تواند خواننده را تا پایان مطلب به دنبال خود بکشد.

در خیلی از موارد شما ممکن است ازکاراکترهای مختلفی استفاده کنید. یعنی افرادی که نه متخصص هستند نه صاحب نظر نه مسوول مملکتی. اما نقطه اتصالشان به گزارش شما تاثیر موضوع گزارش روی زندگی خود و خانواده شان است. اگر یکی را بیابید که بتوانید به عنوان یک کاراکتر اصلی استفاده کنید- حال هرچه مقدار به آن می پردازید- با بهترین حالت مواجه هستید.

مثلا تصور کنید که شورای شهر در حال گذراندن قانونی است که ساکنین کوچه هایی که درست در خارج محدوده طرح ترافیک هستند، برای خودرو خود برچسب بگیرند. چرا؟ چون هر روز صبح افرادی که در محدوده طرح ترافیک کار می کنند خودرو خود را تا مرز محدوده می آورند و آنجا پارک می کنند واز آنجا با یک تاکسی یا اتوبوس به محل کار خود می برند و به این ترتیب کوچه های اطراف مرزمحدوده طرح را اشغال می کنند. موضوعی که موجب شکایت ساکنین این مناطق شده است.

خوب، یک گزارش می تواند در مورد قانون یاد شده و دلایلش، حرف های موافقان و مخالفان طرح، آمارو ارقام، نمونه های مشابه در کشورهای دیگر، سخنان اعضای شورای شهر، سیاستمداران، مبلغ جریمه و مواردی اطلاعاتی به خواننده بدهد. اما سردبیر می داند که با اینکه همه اینها اطلاعات مهمی است و وزن گزارش را افزایش می دهد، اما تنها نصف کارانجام شده است. افرادی که دراین مناطق زندگی می کنند چه؟ آنها هستند که «بازیگر» اصلی این گزارش هستند. یا آنها که ماشین خود را صبح پارک می کنند و به داخل محدوده می روند و جای پارک ساکنین این مناطق را اشغال می کنند.

پیدا کردن مادری که می خواهد برای خرید با کودکانش برود و چند ساعت بعد برگردد و ببیند هیچ جای پارکی نیست و باید مثلا ده خیابان آن طرف تر پارک کند و مثلا ماشین هایی که همین طور در حال شکار جای خالی پارک هستند یا حتی همراه شدن با آن مادر و تصویرکردن چالشی که برای این منظور با آن به صورت مداوم مواجه است می تواند مشاهده ای باشد که برای خواننده شما ملموس باشد و تصویر دقیق تری از تاثیرات چنین سیاستی داشته باشد. اگر چنین فردی گیرنیاوردید با همسایه ها صحبت کنید. با کسانی که هر روی این مساله را لمس می کنند. اصلا در این محله ها چند ساعت بایستید و مشاهدات خود را منظم کنید. مطمئنا هرچه بیابید می تواند به ملموس تر و کامل تر کردن مطلب کمک کند.

توصیف جزییات احساسات

درنهایت اینکه هرجوری که گزارش خود را می بندیم، تنها از کسانی که کارشان حرف زدن است (Talkers) استفاده نکنیم. بلکه از کسانی که بازیگر اصلی موضوع هستند هم بهره بگیریم. اگر در مورد افزایش شهریه دانشگاه می نویسیم، خیلی خوب است با مسوولین و.... صحبت کنیم. اما وقتی دانشجویی را پیدا کنیم که پول شهریه اش را با کار جنبی دانشگاه می دهد یا خانواده کم درآمدی دارد که ممکن است چنین افزایشی عملا منجر به ترک تحصیلش شود و این چالش ها و جدال های شخصی و خانوادگی را روایت کنیم، می توانیم امیدوار باشیم که به چارچوب دقیق تر و کامل تری در نوشتن گزارش نزدیک شده ایم. این فرد را پیدا کنیم. به زندگی او نزدیک شویم، با او صحبت کنیم و در نهایت برای خواننده مان بگوییم تاثیر انسانی موضوعی که در مورد آن بحث می کنید چیست.

چنین کاراکتری در کنار اطلاعات ومواد خام دیگری که تهیه کرده ایم در مجموع به گزارش ما جاذبه بیشتری می دهد و فهم موضوع را برای خواننده آسان تر می کند.

با این حال توجه کنیم که احساسات کلی هستند. ما به عنوان یک نویسنده و روزنامه نگار آنها را توصیف می کنیم. هرچند دشواراست. بنابراین برای کلمات احساسی که به کار می برید معادل پیدا کنید. مثلا با مادری صحبت می کنید که کودکش گم شده است. چگونه لید برای آن می نویسید؟ این چطور است:

«فقط می خواهم کودکم برگردد» این را مادرپسرسه ساله فلان محل گفت درحالی انگشترش را به سختی می فشارد وحلقه های اشک در چشمانش برای جاری شدن روی صورت بی تابی می کردند و هر چند دقیقه یک بار دندان هایش را به هم می فشرد.

خیلی راحت در لید بالا می شد از کلمات «اندوهگین» یا «عصبانی» یا «غمگین» یا «مستاصل» استفاده کرد. اما احساسات را باید توصیف کرد و این کار نویسنده است که شمایید.

توجه کنیم که در خیلی از مشاغل دیگر هم کار تحقیق، مصاحبه و جمع آوری اطلاعات را انجام می دهند، مثل محققان دانشگاهی و کارمندان وکارشناسان سازمان ها. اما جایی که نویسنده یا روزنامه نگار از این مشاغل جدا می شود، همین توصیف و در هم آمیختن بخش های مختلفی است که درنهایت در قامت یک جامه برازنده درمعرض دید افراد دیگر قرار می گیرد.

دشوار بودن توضیح احساسات در برخی صحنه ها و موقعیت ها بهانه خوبی نیست برای اینکه کار را راحت کنیم و بخواهیم گزارش ها و مقاله ها را با چورچوب کلی اطلاعات خام و مصاحبه های کسل کننده پر کنیم. اگر اطلاعات یا فاکت ها اسکلت یک گزارش هستند، احساسات قلب آن است و مردم در مورد همه چیز دوست دارند جای احساسات رادرآن بدانند.

البته استفاده از چنین تکنیک هایی در ژانرهای مختلف نوشتاری متفاوت است. حتی مقدار و میزان استفاده از آن هم متفاوت است. اما حتی زمانی که از «بازیگر» حوادث، فقط یک نقل قول هم می گیرید و می دانید که چه باید بگیرید آن زمان گزارش بهتری خواهید داشت.

بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران تا به عنصر «احساسات» در یک گزارش مواجه می شوند، آن را سرسری می گیرند و از کلماتی مانند ناراحت، افسرده، شکست خورده، غمگین، خشمگین ومواری از این دست استفاده میکنند. این کلمات اشتباه نیست. اما من نویسنده باید بتوانم چنین کلماتی را توصیف کنم.

توصیف حرکات بدن (Body Language) مثل: انگشتانش را مشت کرده بود، درحالی که دائم به میزی که روی آن بود می کشید یا پایین آوردن سر، زیرچشمی نگاه کردن، اخم کردن همه و همه مواردی است که باعث می شود خواننده تصویر دقیق تری از احساسی که از آن صحبت می کنید، داشته باشد و با گزارش شما ارتباط موثری ایجاد کنند.

درنوشته های بعدی عناصر دیگری ازگزارش نویسی را با هم مرور خواهیم کرد.

پی نوشت:

۱- هنگامی که ترم اول دانشگاه را می گذراندم کتابی خواندم به نام عناصرگزارش یا داستان The Elements of Story. درکتاب ادیتوری که بیش از ۲۰ سال در نیویورک تایمز سابقه دارد از نحوه کار و پرداخت مطالب صحبت می کند(Francis Flahetary). از سال ۲۰۰۹ که درسم تمام شده دو بار دیگر بخش های عمده کتاب خواندم. خواندن این کتاب نه تنها برای روزنامه نگاران بسیار مهم است که برای هرفردی که مشتری وفادار نشریات است هم بسیار خوب است. چرا که دانستن نکاتی که در کتاب مطرح می شود برای یک روزنامه خوان معمولی هم تصویر دقیق تری از جغرافیای مطلبی که می خواند ارائه می کند و لذت بیشتری از خواندن می برد. عنوان کتاب شاید بیشتر برای کتاب های غیرداستانی باشد. یا عناصر نویسندگی به صورت عام. اما اکثر مثال ها در مورد نویسندگان معروف روزنامه های دنیاست.آنچه در این نوشته های به هم پیوسته می نویسم برداشت آزادی است از کتاب. بخشی هایی از آن همان است که در کتاب آمده و بخش هایی هم تجربه دانشگاه است و سالهایی که در این عرصه سعی کرده ام یاد بگیرم و البته هر روز خود را دانشجوی این مسیر می دانم .

۲- یک رای برای اوباما، توماس فریدمن، نیویورک تایمز

 

منبع: شبكه بين‌المللي روزنامه‌نگاران

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1390ساعت 10:23  توسط مدادسیاه  | 

سخني با عشاق(بخش اول)

ايني كه مي‌نويسم نه شرح حال است و نه داروي درد. تنها مختصري است از نظر حقير درباره موضوع «عشق». هميشه گفته‌ام با خود كه موضوع‌هاي مهمتري هست براي نوشتن. غافل از اينكه تمام موضوع‌ها از او رنگ مي‌گيرند. مي‌دانم كه عشق معمايي است بي‌شرح و بيان، اما تامل در باب آن هم لذتبخش است.

مقدمه مزخرف و كلي را كنار مي‌گذارم و نمي‌گويم كه عشق ستون هستي است و تمام عالم به نظر من بي‌آن بي‌معناست(حال ممكن است اين عشق براي هركسي معنايي داشته باشد!) پس يك‌راست مي‌روم سراغ‌ آنچه مي‌خوام بگويم.

***
مدتي پيش هادي فرجودي عزيز داستاني برايم تعريف كرد. ماجرا، قصه دوستش بود. عاشقي ناكام كه در 23 سالگي تصادف، چهره زرد و آه سرد او را زير خاك برد. به ظاهر پسر عاشق بود و معشوق را دلي بود از سنگ خارا. هادي مي‌گفت پس از مرگش به نامه‌هاي او براي دختر دسترسي پيدا كرده و طعنه ادامه داد كه اگر دوست ناكامش اين‌ نامه‌ها را براي او مي‌نوشت، عاشقش مي‌شد. اما دختر حتي در برابر خبر مرگ عاشق هم عكس‌العملي نشان نداد و تنها يك جمله گفت:«من مخاطب اين نامه‌ها نبودم».

جنوني كه تعادل عاطفي را بهم مي‌زند

راستش را بخواهيد اين جواب بسيار كليدي است در روابط عاطفي. مهم است كه مخاطب عشق كيست و قرار است آن به پاي چه كسي ريخته شود؟ به نظر حقير، عشق برخاسته از نوعي ناآگاهي است. يك ناآگاهي بيروني كه خودش را نوعي آگاهي دروني جلوه مي‌دهد. گويي كه «ديگري» عين خود شماست. در حالي كه شما عاشق تصوير خود شده‌ايد در ذهن. چون آنچه ساخته‌ايد در رويا خود شماييد و نه معشوق! البته اگر اين ناآگاهي بيروني و خودآگاهي كاذب دروني به نقطه تعادلي برسند مي‌توان نام اين حس را «دوست داشتن» گذاشت كه بي‌گمان پايه‌هاي عقلاني دارد براي عشق.

 اما اگر اين نقطه تعادل گم شود و يا اينكه يكي از طرفين (به دلايل بسيار) علاقه‌اي به تعادل نداشته باشد، آن زمان است كه نوعي عشق يك‌طرفه از آميزش اين دو متولد مي‌شود. عشقي كه در آن عاشق خود را همتراز تمامي عشاق تاريخ مي‌بيند. هرچند عشقش به تمام عشاق شبيه است و حرفش هم حرف تمام آنها اما گويي كه عشق او از جنس ديگري است. (كه البته هست و از هر زبان نامكرر!)

عاشق در اين فاصله بيشتر به درون خويش تبعيد مي‌شود و هرچند سير انفس دارد و از اين امر راضي است، اما از آفاق و بيرون خود دور مي‌شود و اين دردناك‌ترين بخش عاشقي‌هاي يك‌سويه است. هزاران داستان مي‌سازد از خود و معشوق خود و در دهان او و خودش حرف‌ها مي‌گذارد براي شرح درد و كم كردن غصه دوري. عاشقي معناسازترين دوره زندگي هر فردي است؛ چون هر حركت معشوق مي‌تواند هزاران معنا داشته باشد. معناهايي تلخ و شيرين كه روياها را شكل مي‌دهند. معشوق ذهني را جاي آدم بيروني گذاشتن و به او زندگي دادن، به شطرنج بازي كردن با خود مي‌ماند. درست است كه اين كار بازي شما را قوي‌تر مي‌كند، اما برد و باخت يك سر بيشتر ندارد؛ چون شما حريف خود شده‌ايد و در عين بردن از خود باخته‌ايد.

مشكل نه عاشق است و نه معشوق

برگرديم به داستان هادي. به نظر شما دختر سنگ‌دل است؟ پسر اشتباه كرده كه عاشق شده و در كل عاشقي چيز مزخرفي است؟ هيچ‌كدام؛ مشكل همان موضوع نبود تعادل ميان آفاق و انفس است. پس عاشق و معشوق در اين داستان بي‌تقصيرند و مشكل تنها خود عشق است كه جنون‌وار عقلانيت نمي‌فهمد و براي گرفتن عنانش بايد كميت عقل را سريع‌تر دواند ورنه ره به افسردگي مي‌برد و نفرت. مي‌گوييد ناممكن است؟ بله، ولي باتلاق عشق چنان ما را دوست دارد كه هرچه بيشتر در آن تقلا كنيم زودتر در آغوش‌مان مي‌گيرد و غرق مي‌كند. پس بايد ريسمان تامل به كمر تحمل بست و خود را از جنون رهاند. پس تكليف عاشقي‌هاي تاريخي و عارف‌گونه چه مي‌شود. پس چرا بايد حيلت رها كرد و ديوانه شد؟ چرا بايد افتاد در اين دريا كه پايانش ناپيداست كه پس از غرقه شدن تازه بيفتد مشكل‌ها و ميليون‌ها بيت و غزل و شرح درد و افتادن پرده آبرو از محمل‌ها؟

عاشقي‌هاي پا در هوا

پيش از پاسخ بگذاريد بپرسم جايگاه عشق در زندگي مدرنيته كجاست؟جايگاه عشق در زندگي‌هاي ما جوامع در حال گذار كجاست؟ فكر نمي‌كنيد اين نوع عشق‌ها پادرهوا ميان سنت و مدرنيته مانده‌اند؟ به اين پرسش در پست بعدي پاسخ مي‌دهم. بايد كمي بيشتر راجع به اين پرسش‌ها فكر كنم.

 

پ‌.ن: من هادي فرجودي را دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 0:43  توسط مدادسیاه  | 

ملاحظاتی در مورد یادداشت نویسی: نگاهی به دو سنت متفاوت

نویسنده امید معماریان

یادداشت نویسی یکی از گونه ها یا ژانرهای پرطرفدار در روزنامه نگاری است. طبیعت این ژانر به گونه ای است که علاوه بر روزنامه نگاران، صاحبان فکر و قلم در حرفه های گوناگون نیز ممکن است آن را برای رساندن صدای خود به کار گیرند. با این وجود می توان گفت که یادداشت نویسی درروزنامه نگاری ایرانی با روزنامه نگاری غربی وبه خصوص امریکایی تفاوت های را هم در نحوه پرداخت و هم در نحوه انتشار دارد. (۱)

بخش یادداشت و سرمقاله، شاید یکی از تاثیرگذارترین و مهمترین بخش های روزنامه نگاری غربی باشد. چرا که می تواند تاثیرگذاری جدی در روندها، سیاست ها، باورها و عملکرد مسوولین و دیگر کارگزاران جامعه داشته باشد. فراتر از مرزهای خبر و گزارش های خبری و تحلیلی، یادداشت نویسی مرزهای بازی دارد که به نویسنده امکان می دهد با وصل کردن بخش های مختلف یک واقعیت به یک نتیجه گیری برسد، پیشنهاد ارائه کند و چشم انداز جدیدی از موضوع بحث ارائه کند که امکان آن در گزارش های خبری عملا وجود ندارد.

در دوره و زمانه ای که سرعت تولید خبر به خواننده، بیننده و شنونده دمی مجال و فرصت نمی دهد که رابطه اجزای مختلف و رخدادهای مختلف به هم را دریابد، یادداشت نویس با استفاده از دانش و تجربه و قدرت تجزیه وتحلیل خود، بعد جدیدی به اخباری که ممکن است حتی در ظاهر نامربوط به هم برسند می دهد و مخاطب رسانه را کمک می کند تا درک بهتری از خوراک خبری روزانه اش داشته باشد و به نحوی خبرها را برای او معنی دار می کند.

در اغلب رسانه های معتبر جهان، کسانی که صفحه یادداشت روزنامه ها و یا وب سایت ها را پر می کنند غالبا یا روزنامه نگاران زیردست و باتجربه ای هستند که کارشان تمام وقت یادداشت-ستون نویسی است، یا افرادی تحصیل کرده که در تجریه و تحلیل رویدادها خبره هستند یا کسانی هستند که در حرفه های مختلف زبده کار و صاحب نفوذ هستند. و درنهایت کسانی که به دلیل مقام و موقعیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی شان توانایی اعمال «تغییر» را دارند و به همین جهت مخاطب را پای مطلب خود می نشانند.

در سنت روزنامه نگاری ایرانی، بسیاری از خبرنگاران در کنار گزارش های خبری که وظیفه روزانه شان است مرتبط با حوزه هایی که پوشش می دهند یادداشت هم می نویسند. درسنت روزنامه نگاری غربی خبرنگار عموما یادداشت نمی نویسد. یعنی اجازه نوشتن یادداشت و سرمقاله ندارد. دلیل آن این است که خبرنگار در هر حوزه ای که مشغول به کار است به گزارش واقعیت می پردازد، روایت طرفین ماجرا را از موضوعی بیان می کند و دست آخر با آنکه ممکن است تحلیل و زمینه ای از خبر را به مطلب خود اضافه کند اما پیرامون موضوع مورد بحث ارزش گذاری نمی کند و توصیه و رهنمود هم ارائه نمی دهد. نقطه ای که یادداشت نویسی و گزارش و خبرنویسی را از هم جدا می کند: ارائه راهکار، پیشنهاد، نقد یک سیاست، توصیه راهبرد ومواردی از این دست.

به همین جهت در بسیاری از روزنامه های غربی و به خصوص آمریکایی، قسمت یادداشت وسرمقاله نویسی(Editorial and Opinion) از بخش خبر (Newsroom) جداست. نمونه های بارز چنین تفکیکی را می توان در روزنامه های نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال، واشینگتن پست، سان فرانسیسکو کرانیکل و دیگر رسانه های همطراز یافت.

بنابراین دبیرسرویس های خبری در کار پذیرش و مسوول رتق وفتق امور یادداشت هایی که ممکن است اتفاقا به حوزه پوشش آنها مرتبط باشدُ نیستند ودخالتی در آن ندارند. چرا که اساسا تقسیم بندی براساس ژانر روزنامه نگاری است و رد و قبول یادداشت های رسیده و یا یادداشت هایی که توسط ستون نویس های ثابت ارائه میشود با بخش مجزایی است.

بر خلاف سنت روزنامه نگاری ایرانی، یادداشت ها توسط بخش مجزایی از روزنامه و یا وب سایت روزنامه ها منتشر میشود. علاوه بر آن در این بخش سرمقاله روزنامه نوشته می شود که معمولا انعکاس دهنده مواضع روزنامه در خصوص مباحث روز داخلی یا بین المللی است و این بخش مسوولیتش با روزنامه است و نام نویسنده بر پای آن نمی نشیند و البته اهمیت زیادی دارد چرا که موضع سردبیری روزنامه را - با هرگرایشی که دارد- به مخاطب ارائه می کند. در آمریکا، همین بخش روزنامه است که در سرمقاله ای در هنگام انتخابات ریاست جمهوری با شرح دلایل خود به حمایت از یک کاندیدای ریاست جمهوری اقدام می کند. در حالی که بخش خبری روزنامه نمی تواند جهت گیری نسبت به کاندیداهای احزاب سیاسی داشته باشد.

به دلیل ساختار تشکل یافته و تعریف شده و البته اهمیتی که یادداشت نویسی و یا یادداشت نویسان و نیز سرمقاله روزنامه ها دارند، هم در کار ستون نویسان ثابت و هم در یادداشت های رسیده به روزنامه می توان وسواس و دقت نظر زیادی را مشاهده کرد. هم در انتخاب یادداشت ها، هم در پرداخت آن و هم در رابطه ای که یادداشت نویسان آزاد با روزنامه می توانند داشته باشند.

برای مثال به خاطر دارم که یکی از اعضای تحریریه نیویورک تایمز زمانی در یک جلسه در مدرسه روزنامه نگاری برکلی اشاره کرد که در هفته بیش از ۶۰۰ یادداشت به روزنامه می رسد که تنها چیزی حدود ده تا ۱۵ مطلب می توانند در هر هفته فرصت انتشار یابند. هر روزنامه هم ویژگی های مشابهی در پذیرفتن یادداشت در وب سایت خود ارائه می کند. (۲)

تا به حال چندین همکارخبرنگار از من پرسیده اند که پس فرق گزارش نویسی با یادداشت نویسی هایی که مثلا در روزنامه هایی مثل نیویورک تایمز می شود چیست؟ چون در این یادداشت ها هم می توان نقل قول دید، هم آمار و هم دیگر موادی که می تواند به صورت مستقل در یک گزارش خبری به کار رود.

درپاسخ می توان گفت «ستون نویسان ثابت» هم افرادی هستند که با اینکه ممکن است در بخش خبر نباشند اما در کار خود همه مراحلی که خبرنگار حوزه های مختلف روزنامه برای تهیه مطلب طی می کنند را انجام می دهند. یعنی برای نوشتن یادداشت خود مصاحبه می کنند، آمار می گیرند، به مطالعه الگوهای مختلف و روندهای شبیه به هم در تاریخ یک موضوع می پردازند، و در نهایت با استفاده از همه این مواد چشم انداز و تحلیلی که از یک موضوع دارند را ارائه می کنند، راهکار پیش روی سیاستمداران شخصیت های ذی نفع می گذارند، سیاستمداران را نقد می کنند و با وصل کردن خبرهای مختلف و مطرح کردن زوایای جدید، تصویر ماکروسکوپی از یک موضوع به مخاطب خود می دهند. خیلی از یادداشت نویسان حتی برای کار خود سفر می کنند و به مناطقی می روند که احتمالا خبرنگار روزنامه هم برای پوشش آن حوزه حضور دارد. اما طبیعی است که محصول این دو به صورتی متفاوت ارائه می شود.

اگر چه بسیاری از یادداشت نویسان ایرانی هم با چنین توشه، معلومات و رویکردی به یادداشت نویسی نگاه می کنند، اما به دلیل تفاوت های عمده ای که نگاه به ژانر یادداشت نویسی و اهمیت آن در ساختار روزنامه ها دارد، اولا هزینه جداگانه و مستقلی به این بخش اختصاص داده نمی شود، ثانیا ستون نویسان و سرمقاله نویسی ثابت روزانه رونق چندانی ندارد و در نهایت بسیاری از یادداشت هایی که در روزنامه ها منتشر می شود به دلیل نبودن یک ساختار منسجم در پردازش و جهت دهی به این بخش، از کیفیت بسیار متنوعی برخوردارند. برخی از یادداشت ها آن چنان انشایی هستند که بیشتر به بیانیه های سیاسی می ماند که رابطه علت و معلولی موضوع مطرح شده در یادداشت هیچ گاه برای خواننده مشخص نمی شود یا از لحاظ زبان آن چنان ثقیل و نامرتبط است که خواننده متوسط روزنامه عملا در اواسط کار نمی تواند آن را دنبال کند و در نهایت کمتر پیش می آید که بتوان سطح مطلوبی از این ژانر محبوب و پرطرفدار روزنامه نگاری را در این یادداشت ها دید.

اما باید توجه داشت که به هر میزان که اهمیت و جایگاه اجتماعی و سیاسی یک روزنامه مهم باشد، طبیعتا به خاطر پایگاهی که در میان افکار عمومی دارد واعتمادی که در جامعه از آن برخوردار است، جایگاه بخش سرمقاله و یادداشت ها نیز اهمیت بیشتری می یابد و به همین جهت برای صاحبان قدرت و ثروت، جهت گیری و مواضع مطرح شده نیز در افزایش و کاهش محبوبیت و مقبولیت نگاهی که به عملکرد آنها می شود مهم است. شاید از همین رو، نگاهی جدی به ساختار بخش یادداشت و سرمقاله در روزنامه ها - توسط مدیران نشریات- ضروری به نظر می رسد.

چه در سنت ایرانی و چه در سنت آمریکایی روزنامه نگاری، بخشی از یادداشت های روزنامه توسط افرادی خارج از نشریه نوشته می شود. با این حال افرادی که روزنامه ایی معتبر یادداشتی را در مورد موضوعاتی که درباره آن صلاحیت و اعتبار لازم را دارند منتشر می کنند، نمی توانند انتظار داشته باشند که آنچه نوشته اند بی کم و کاست منتشر شود.

درست که در وب سایت همه روزنامه ها شرایط پذیرفتن یادداشت های ارسالی ذکر شده است، اما معمولا افراد صاحب نظر در حوزه های مختلف معمولا راهی برای تماس مستقیم با اعضای بخش یادداشت-سرمقاله پیدا می کنند و پس از طرح ایده خود و گرفتن موافقت اولیه یادداشت خود را می نویسند و به روزنامه ارسال می کنند. در برخی مواقع افرادی که از مقام وموقعیت بالای اجتماعی۷ سیاسی و اقتصادی برخوردارهستند، ممکن است که مقاله خود را بفرستند بدون اینکه ایده آن را پیش از ارسال مطلب مطرح کرده باشند.

اما منطبق برسیاست های روزنامه ممکن است حتی یادداشت افراد مطرح یاد شده نیز رد شود. برای مثال می توان به زمانی اشاره کرد که جان مک کین کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۰۸ یادداشتی را برای روزنامه نیویورک تایمز ارسال کرد اما این روزنامه به دلیل اشکالاتی که در آن می دید آن را را رد کرد. (۳)

نکته جالب آن که این روزنامه پیش از آن، با انتشارسرمقاله ای از جان مک کین جمهوری خواه با شرح دلایلی که برای این انتخاب داشت، حمایت کرده بود.

مسوولین بخش سرمقاله-یادداشت روزنامه در ای میلی که به این کاندیدای ریاست جمهوری فرستادند، خواستار تغییر بخش هایی از یادداشت وی شده بودند. اگر چه می توان دلایل سیاسی را پشت چنین تصمیمی نیز در نظر گرفت اما از نظر سیاست کلی روزنامه ها، وقتی یک یادداشتی پذیرفته می شود، نویسنده و دبیربخش یادداشت روزنامه در یک فرآیند رفت و برگشتی به نهایی کردن آن اقدام می کند و روزنامه ای که به شخصیت حرفه ای خود اهمیت می دهد و استانداردهای مشخصی دارد، از چاپ یادادشت های تبلیغاتی، سردرگم و ضعیفی که به فهم و دانش خواننده اش نمی افزاید خودداری می کند. به همین جهت خیلی کم پیش می آید که مطلبی به روزنامه ای معتبر فرستاده شود و بدون تغییر منتشر شود. مگر آنکه نویسنده خود پیشاپیش نکات مورد نظری که در نوشتن یک یادداشت مورد نظر است را رعایت کرده باشد.

منتها برخلاف سنت ایرانی که در بسیاری مواقع در مطالب ارسالی بدون آگاهی نویسنده دست برده می شود وحتی ویرایش هایی می شود و از مطلب بخش هایی کم می شود، در چنین روزنامه هایی پیش از انتشار هر نوع تغییری که توسط روزنامه در مطلب اعمال شود ابتدا برای نویسنده فرستاده می شود وپس از آن که آن را تایید کرد روزنامه می تواند آن را منتشر کند.

به خاطر دارم در سال ۲۰۰۵ که یادداشتی را به همراه دکتر داریوش زاهدی در روزنامه نیویورک تایمز منتشر کردیم، فردی در بخش یادداشت-سرمقاله در یک روند چندساعته رفت وبرگشتی سوالات مختلفی را مطرح کرد و ما هم به صورت ای میلی جواب دادیم تا در نهایت مطلب شسته رفته ای نهایی شد و به چاپ سپرده شد.

شاید این هم یکی از فرق های یادداشت نویسی در ایران باشد که سردبیری یا افرادی که به چاپ یادداشت اقدام می کنند ممکن است بخش هایی از مطلب را حذف و یا آن را ویرایش کنند وحتی بعضی مواقع پاراگراف اول و آخر آن را نیز دستکاری کنند بدون اینکه نسخه نهایی و ویرایش را قبل از انتشار برای نویسنده مطلب بفرستند و موافقت نویسنده را با تغییرات انجام شده قبل از انتشار داشته باشند. در واقع چه به دلیل کمبود زمان، چه به هر دلیل دیگری یادداشت در صفحه نمی رود مگر آنکه نویسنده نسخه آخر و مورد قبولش را ارسال کند.

طی شش ساله گذشته که دهها سرمقاله در نشریات مختلف به چاپ رساندم، در مسیر نهایی کردن مطالبم نکات فراوانی آموختم. از سوالاتی که کمک می کرد انسجام منطقی مطلب بهبود یابد تا حذف کردن موضوعات و بحث هایی ثانویه که نه تنها کمکی به طرح موضوع اصلی یادداشت نمی کرد بلکه خواننده را نیز گیج می کرد و در نهایت رساندن سطح مطلب به جایی که به لحاظ روزنامه نگاری درهارمونی با دیگر بخش های روزنامه باشد.

نظام مدیریتی بخش سرمقاله-یادداشت این اجازه را به رشد و ارتقای کیفی بخش یادداشت ها می دهد. استفاده از روزنامه نگاران باتجربه در این بخش روزنامه ها، به یادداشت نویسان خارج از روزنامه هم پس از مدتی این اطمینان خاطر را می دهد که مداخله در متن که توسط اعضای این بخش صورت می گیرد، در نهایت به غنا و بهتر شدن مطلبشان می انجامد.

شاید به همین جهت است که بسیاری از خوانندگان حرفه ای مطبوعات در آمریکا، اولین صفحه ای که باز می کنند صفحه یادداشت و سرمقاله است چرا که تا صبح که روزنامه را دریافت کنند خبرها را ازطریق تلویزیون و رادیو و تلفن های همراه خوانده اند، دیده اند و شنیده اند، اما منتظرند ببینند وقایع روز چگونه با یکدیگر مرتبط می شوند و چشم انداز آینده چیست.

چنین حساسیتی به کیفیت مطالب و زمان صرف کردن با نویسندگان به ارائه مطالبی منجر می شود که اعتبار روزنامه را در ارائه نقطه نظراتی منسجم پیرامون مسائل مختلف جامعه حفظ و ارتقا می دهد و در نهایت روزنامه نه تنها صدای قوی تری در جامعه خواهد داشت و قادر خواهد بود که محافل سیاست گذاری را از خود متاثر کند، بلکه با بحث هایی که مطرح می کند می تواند گفت وگویی زنده ای در حوزه های مختلف برای «تغییر» ایجاد کند. به این وسیله است که روزنامه ها و به صورت کلی رسانه ها می توانند نقش کلیدی در انعکاس دادن نقطه نظرات افکار عمومی جامعه از یک سو و شکل دهی و هدایت آن از سوی دیگر، ایفا کند.

پی نوشت:

۱- برای یادداشت نویسان حرفه ای مطالعه ویژگی های این ژانر بسیار مهم است چرا که مطالعه ژانر (Genre Stydy) رویکرد معنی دار و سازمان یافته ای را نسبت به متن (Text) ارائه می کند، متنی با همه اجزای اساسی و تفکیک ناپذیر آن. با مطالعه ژانر ستون نویس قادر به تشخیص این مهم خواهد شد که آنچه می نویسد تابع یک چارچوب و خط مشی کلی است که به ذهنیت او نظم می دهد، تمرکز روی ایده اش و شفافیت در آنچه می خواهد بگوید را افزایش می دهد.

۲- برای آشنایی و مطالعه نحوه ارسال یادداشت به روزنامه های مختلف در آمریکا روی این لینک کلیک کنید

۳- رد کردن یادداشت جان مک کین توسط روزنامه نیویورک تایمز از خبرگزاری رویتر

منبع: آي جي نت

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 0:34  توسط مدادسیاه  | 

آیا زمان راه‌اندازی «جنبش خبررسانی آهسته» فرا رسیده است؟

نویسنده نیکول مارتینلی

پوشش خبری ۲۴ ساعته به یکی از ویژگی های بارز عصر ما تبدیل شده است، با این وجود بعضی ها بر این باورند که شاید بهتر باشد سرعت خبررسانی را کمی آهسته تر کنیم تا بتوان کیفیت گزارش های منتشر شده را بالا ببریم.

جان مک فارلین، سردبیر نشریه کانادایی والراس، به تازگی در یکی از سرمقاله های خود به معنا و مفهوم خبر فوری پرداخته است.

او می نویسد: "مفهوم خبر فوری هنوز هم به این معنا است که پیش از سایرین خبر را منتشر کنیم ولی شبکه های خبری، تلفن های هوشمند و شبکه های اجتماعی اینترنتی به طور بنیادین سرعت انتقال خبر را تغییر داده است که البته این همیشه نتیجه خوبی ندارد."

نکته ای که مک فارلین به آن اشاره می کند، در روند خبررسانی از ماجرای کشته شدن اسامه بن لادن، رهبر شبکه القاعده، مشهود است. کاخ سفید در یک کنفرانس خبری شبانه، کشته شدن رهبر القاعده را اعلام کرد، اما پیش از آن که باراک اوباما بر صفحه تلویزیون خانه ها ظاهر شود تا در این باره صحبت کند، خبر قتل بن لادن به شبکه اجتماعی توییتر درز کرده بود.

شاید به همین خاطر باشد که مفهوم روزنامه نگاری با کیفیت می تواند به این معنا باشد که باید تا تکمیل خبر صبر کرد و با حوصله آن را دنبال کرد.

جف سامونو، در سایت ادمونتونیان در پاسخ به مک فارلین نوشته است اگر تحریریه ها با دقت اخبار را پردازش کنند و به خوبی آمار و ارقام را بررسی کنند، بخشی از نگرانی مردم از شنیدن گزارش های ناقص مربوط به کشتار و جنایت های سازمان های تبهکار رفع خواهد شد.

به نظر می رسد اگر طرز فکر کند کردن روند خبررسانی به یک جنبش پر طرفدار تبدیل شود، باید بتواند در کنار جریان خبررسانی پرشتاب به فعالیت ادامه دهد.

آقای سامونو می گوید در توییتر پیامک هایی درباره ضرورت خبررسانی آهسته تر دریافت کرده است و به نظر می رسد این پیام ها متعلق به روزنامه نگارانی است که از سرعت بیش از اندازه در خبررسانی خسته شده‌اند.

                                                                                                                منبع: IJnet

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 10:28  توسط مدادسیاه  | 

مدیا دیکشنری

"مدیا دیکشنری" لغت‌نامه‌ی آنلاین وتخصصی رسانه است که بیش از ۶۰۰۰ واژه‌ و عبارت واصطلاح
مربوط به ژورنالیسم و رسانه را شامل می‌شود. وقتی واژه‌ای را جست‌وجو می‌کنید، مفاهیم مرتبط را هم پیشنهاد می‌دهد. خلاصه که برای روزنامه‌نگاران و علاقه‌مندان رسانه، سایت مفیدی است:

http://www.mediadictionary.com/

اينو كسي تو گوگل‌خوان نوشته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 23:24  توسط مدادسیاه  | 

«اينجا» بدون «شك»

هنگام تماشاي آخرين فيلم بهرام توكلي، «اينجا بدون من» جاي «جرج باركلي» فيلسوف قرن هفدهمي ايرلندي خالي است؛ چرا كه اين فيلسوف-كشيش مسيحي، در تضاد با آراي مادي‌گراياني چون لاك، اسپينوزا، دكارت، هابز و قوانين نيوتن، مسئله «روح» را مطرح كرد.

باركلي مثل هم‌عصران خودش جهان را يک ماشين عظيم نمي‌ديد که تابع قوانين مکانيستي است. او مي‌گفت كه اين روح علت تصورهاي ماست و تضمين كننده همه چيز. او اسم اين روح را گذاشت «خدا» كه همه چيز ناشي از آن بود. حتي «بودن» و «نبودن» ما در اين نگاه چندان اهميت ندارد ؛ چون همه ناشي از تصوراتي است كه آن روح در ذهن ما به وجود مي‌آورد. اينجاست كه باركلي به مسئله «زمان» و «مكان» هم شك مي‌كند و ادراك ما از زمان و مكان را تنها يك توهم ذهني مي‌داند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 16:23  توسط مدادسیاه  |