تبليغاتX
مدادسیاه

مدادسیاه

گندم

ایستاده

«ابر و

باد و

ماه و

خورشید و فلک» از کار

زیر این برف شبانگاهی

بدتر از کژدم

می گزد سرمای دی ماهی.

کرده موج برکه در یخ برف

دست و پای خویشتن را گم.

زیر صد فرسنگ برف،

اما

 در عبور است از زمستان دانه گندم...

کنسرت یکی از دوستان بودم دیشب. روی این شعر آهنگ گذاشته بود. بیش از آهنگ این شعر پر از بیم و امید کار بود که به دلم نشست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 9:7  توسط مدادسیاه  | 

سنگ و آب

فكر مي‌كنم بهار گذشته بود كه رفتيم سمت دارآباد. آنجا آبشاري (آبشار هفت‌حوض) هست كه از هفت مرحله مي‌گذرد و پايين مي‌آيد. بسيار زيباست. من ساعت‌ها مي‌توانم بشينم و به پنجه سپيد آب روي ساز سنگ گوش بدم. همان زمان هم بود كه اين چند بيت قطعه‌مانند به ذهنم رسید. مدتي قبل تو كاغذپاره‌هام پيداشون كردم و گفتم بذارم‌شون اينجا. همین جوری.

 

آبي به سر سنگ چنين گفت          اي سخت سياه سينه‌ سنگين

داني كه چرا اثر ندارد                     سد تن تو بر آب شيرين

چون آب روان روشن‌انديش             نوميد نشد ز سعي و تلقين

يك‌جا ننشست چو بركه‌اي سرد      پژمرده و افسرده و غمگين

پيوسته منم روان و سرخوش          تو معني كبر و سختي و كين

افسردم از اين سكون مرگت           از دامن من بساط برچين

تا خرم و خوش سري گذارم            در پاي گل و لاله و نسرين

تا چند به دامنم مقيمي؟               اي سنگ بدين ميانه منشين

سنگ از قفس سكوت برجست       پر زد ز دلش قرار و آيين

گفت اي همه صفاي كُهسار           زيبنده صورت رياحين

اي نغمه‌گر روان روشن                   اي تازه عروس برف‌آگين

گر سنگ نباشد به ره آب               كي آب شود رود نمادين؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 15:53  توسط مدادسیاه  | 

برای باران که بهاران بود در این خزان

اين مرتيكه دايي شده؛ خودش مي‌گه خان‌دايي! اين يعني من عمو شدم! باران خان‌دايي و عمو چند روز بيشتر ندارد، اما آن‌قدر عزيز است كه نگو! براي من هم! اين چند بيت هم پيش‌كش اين خانم خوشگل!

خزان آذرين و سرد، زردي فراوان داشت
سترونْ باغِ بي‌برگي، تني پر درد و بي‌جان داشت
ميان سوز باغ اما، نهالي سبز پيدا بود
كه در هر برگ فرتوتش بهاري گرم پنهان داشت
درخت خفته را گفتم، كه سبزي بهارت كو؟
بگفتا صبر بايد كرد و بر بيداري ايمان داشت
مبارك بادت اي ساقي، طلوع مي در اين ظلمت
خماري خزان بگذشت و ابر مهر باران داشت
ببار اي ابر باراني، در اين شام زمستاني
كه هر قطره ز مژگانت، نشاني از بهاران داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:28  توسط مدادسیاه  | 

موج خون

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید

آهنگ: رهام سبحانی
شعر: فريدون مشيري
خوانندگان: حسن شرقی و هاله سيفي‌زاده 
آهنگ را دانلود كنيد.
مرتبط:+++

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 16:14  توسط مدادسیاه  | 

وقتي انتقاد‌ از صداوسيما راه به جايي نمي‌برد

شما هم با «رسانه ملي» عكس يادگار بگيريد

عزت‌الله ضرغامي هفته پيش جمعي از خبرنگاران را به اتاق كنفرانس صداوسيما دعوت كرد و از روي  يك فهرست به خواندن نقاط قوت پنج‌ساله‌ رياستش بر سازماني پرداخت كه بي‌ترديد يكي از قدرتمندترين نهادهاي رسانه‌اي ايران است. او مي‌دانست كه نه فقط خبرنگاران منتقد بلكه اهالي رسانه‌هاي مشهور به جناح راست هم گله‌هاي بسياري دارند از عملكرد او.

ضرغامي در حالي از رهبر انقلاب حكم ادامه رياست سازمان صداوسيما را دريافت كرده است كه رهبري پيش از اين نيز نسبت به عملكرد صداوسيما انتقاد كرده‌اند و شرط تعيين شده از ناحيه ايشان، پديدار شدن تحول در اولين سال مسؤليت ضرغامي در دوره جديد است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 10:23  توسط مدادسیاه  | 

من شعر دوست دارم :)

ديشب مراسم پياده‌روي داشتم به همراه خودم. شجريان كنار گوشم است و شعري سايه بيداد مي‌كند در همايون. راه مي‌روم و مي‌روم. ماشين‌ها گاز مي‌دهند. دود غوغا مي‌كند. شجريان و تار شريف را محكم‌تر به گوش مي‌چسبانم. سايه ادامه مي‌دهد:«منم و شمع دل سوخته يارب مددي». بي‌اختيار خودم را در كتاب‌فروشي مي‌بينم. راستي من از شعر چه‌قدر دور شده‌ام؟ باغ نشرثالث را دور مي‌زنم. همايون به فرودش نزديك شده. واااي... كتاب‌ها چشمك مي‌زنند و سيب قامت‌شان انگار جز به نظر نمي‌رسد. من سايه مي‌چينم و كدكني و به‌طور بي‌ربطي دلم «حمام فلسفه» مي‌خواهد. اين همه لذت قيمتي ندارد. پاهايم خسته‌اند اما از تك‌وتا نيفتاده‌اند. به خانه كه مي‌رسم روي تخت دراز مي‌كشم. سايه مي‌خوانم. من شعر دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:56  توسط مدادسیاه  | 

سیاهه سحر

تو داد مي‌زني و من لذت مي‌برم. با خودم فكر مي‌كنم آخرش چه مي‌شود؟ راستي من و تو اينجا چه مي‌كنيم؟ اما حالا نه؛ حالا بايد جواب تمام آن كثافتكاري‌هايت را بدهي. راستش را بخواهي وقتي با دو تا از بچه‌ها به زور سوار ماشين ون مي‌كردمت، نگران بودم. اما حالا كه با طناب از سقف آويزاني خيالم كمي راحت است؛ چون فحش‌ها و تهديدهاي آن موقع‌ات شده التماس.

تو ما را نمي‌شناسي و با اين نقابي كه به صورت زده‌ام هيچ‌وقت هم نمي‌فهمي كيستم؛‌ ولي من خوب مي‌شناسمت. حرف هم نمي‌زنم. فقط مي‌زنمت. خون روي كيسه دور سر و صورتت ماسيده شده. انگار قلبت آمده توي دهنت؛ چون خون با هر نفسي كه مي‌كشي روي كيسه صورتت مي‌تپد. تو به التماس افتاده‌اي از درد و من خون سكوت در چشمانم شده اشك و آرام روي نقاب سياه صورتم مي‌نشيند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:55  توسط مدادسیاه  | 

از بودن و سرودن با من بخوان به فرياد

من ديوانه اون لحظه‌ام كه تو اين خيابوناي لعنتي، نشستي تو تاكسي و راديو يه تصنيف ناب پخش مي‌كنه با شعري ناب‌تر از شفيعي كدكني. آدم براي چند لحظه جدا مي‌شه از همه چي... امروز اين اتفاق بازم برام افتاد وقتي محمد معتمدي روي آهنگي از مجيد درخشاني مي‌خوند:

صبح آمده ست برخيز
 بانگ خروس گويد
وين خواب و خستگي را
 در شط شب رها كن
 مستان نيم‌شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فرياد
 در كوچه‌ها صدا كن

                                                                            دانلود کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 23:52  توسط مدادسیاه  | 

برای چشم هایش

 

صبا  به  مژده  وصلت به  سبزه زار  آمد            شنید عطر تو بلبل که بی قرار آمد
شکوفه می دمد اکنون ز سبزی چشمت          تو صبح آبی صلحی که با بهار آمد

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 10:59  توسط مدادسیاه  | 

یادنامه پرویز مشکاتیان

اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي‌ات نبود

ميخانه‌ها ز نعره تو مست مي‌شدند
رندي حريف‌ مستي و مي نوشي‌ات نبود

دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي‌ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي‌ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ‌گاه فراموشي‌ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه‌گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي‌ات نبود


دكتر شفيعي كدكني
21 سپتامبر 2009، پرينستون

يادنامه پرويز مشكاتيان در روزنامه اعتماد
يادداشت محمدرضا لطفي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 12:4  توسط مدادسیاه  | 

آبی عشق شما

غزل‌واره‌اي ساختم براي تقديم به محبت دو دوست. به دلم ننشست. جز بيتي كه شايد لياقت تقدم شدن به اين دو دوست را داشته باشد. شايد!
كساني كه تشكر پيش محبت‌هايشان حقير است. پس جز سكوت شاكرانه و اين بيت چيز ديگري ندارم براي هديه كردن به آنها:
چكه‌هايِ آسمان روي زمين باغ است و گل       سبزيِ امروز من از آبيِ عشق شماست
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 0:40  توسط مدادسیاه 

فیروزه موسیقی ایران در کنار عطار نیشابوری آرام می گیرد

با مامان و خشایار به تشييع مشكاتيان مي‌رويم. جمعيت سياه‌پوش زير آفتاب داغ پاييز تهران ايستاده‌اند و خيلي‌ها مدام روي نوك پا مي‌ايستند تا بتوانند ببينند كيست پشت تريبون. مجري پيام استاد كسايي را مي‌خواند. استاد عليزاده و پيرنياكان درباره مشكاتيان مي‌گويند و درد دل دارند بسيار. اما استاد درويشي از همه صريح‌تر است و همچون استاد پيرنياكان مي‌گويد پرويز دق كرد. و اين دق برخاسته از بي‌توجهي صندلي‌هاي عرق كرده و چركي است كه مدام به عنوان مدير موسيقي در اين مملكت ظاهر مي‌شوند و گند مي‌زنند و مي‌روند. درويشي به خفقان فرهنگي امروز اشاره كرد و اينكه اساتيدي چون حاج‌قربان بايد در مظلوميت كامل از بين ما بروند و كسي از مديران دم هم برنياورد. مديراني كه به گفته درويشي چوب لاي چرخ اين هنر مي‌گذارند.
حالا فكرش را بكنيد اين همه، اساتيد موسيقي از وضعيت اسفبار موسيقي و مديريت آن در مملكت حرف زده‌اند بعد اين مدير موسيقي(ایمانی خوشخو!!) چه‌قدر بايد پررو باشد كه باز بيايد و حرف بزند. او بايد پيش‌بيني مي‌كرد كه اين‌قدر هو مي‌شود و مردم بهش توهين مي‌كنند. خودم واقعا دوست نداشتم در تشييع پيكر استاد از اين اتفاق‌ها بيفتد، ولي آخر اي آقاي نسبتا مدير يه خورده شعور داشته باش و اين مردم ناراحت از فوت استاد را با آمدن و چرند گفتنت آزار نده! دست زدن‌ها و هو كردن‌هاي ادامه دارد. تا آنكه استاد پيرنياكان از قول آوا و آيين مشكاتيان از مردم مي‌خواهد كه سكوت را رعايت كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 14:5  توسط مدادسیاه  | 

ايراني‌! تو جهاني از تباهي وارهاني

پنجشنبه 10 صبح از جلوي تالار وحدت پرويز مشكاتيان را تشييع مي‌كنند. حتما خواهم رفت…
مشكاتيان پيش از اينكه سبز بودن و سرو بودن مثل الان مد بشه سرو سبزي بود پرغرور. تصنيف‌هاي ميهني و ملي‌اش(مثل وطن من!) زبانزد همه است.

يكي از كارهاي عالي او همين تصنيف ايراني است. ماهور و اين همه سلحشوري خود غوغايي است بي‌مثال از هنر اين دردانه نسل دهه 50 موسيقي ايران. اين كار به سرپرستي محمدرضا لطفي با گروه شيدا اجرا شده. از اينجا دانلود كنيد.

شعر تصنيف از جواد آذر است كه مي‌توانيد آن را در ادامه مطلب بخوانيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 7:3  توسط مدادسیاه  | 

سرو آزاد، قفس امروز را تاب نياورد

   
آره امشب همه غم‌هاي عالم رو بايد خبر كنيم براي گريه سر كردن از رفتن سرو آزاد موسيقي. راستي چه آمد اينجا بر سر آن سرو آزاد؟ مشكاتيان جهاني بنشسته در گوشه بود براي هنر موسيقي ما. بيادماندني‌ترين كارهاي شجريان بعد از انقلاب با آهنگسازي‌هاي اوست و از همه اين‌ها مهمتر مشكاتيان، خود مشكاتيان بود براي موسيقي ملي! وه كه رفتنش آتشم زد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 21:9  توسط مدادسیاه  | 

ما به ظلمت گردن نمی‏نهیم

اول كليپ تصنيف «آزادي» رو اينجا ببينيد!

از اينجا هم مي‌تونيد خود تصنيف را دانلود كنيد!(لینک از وبلاگ عطا نویدی عزیز)

آهنگ اين كار بسيار تاثيرگذار براي پيمان سلطاني است. زيباست. شعر تصنيف را هم در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 21:18  توسط مدادسیاه  | 

آره

هيچ‌كس رو تو اطرافيان پيدا نمي‌كنم براي رفع مشكلاتم تو حوزه روش تحقيق و تحليل محتوا. گير كردم. به حميد كه پناه بچه‌هاي دانشكده تو روش بود زنگ مي‌زنم، اما اين‌قدر داغونه كه روي سوال پرسيدن ازش رو ندارم. به استاد راهنما هم كه نمي‌شه دم به دقيقه زنگ زد، مي‌شه؟ ولي درستش مي‌كنم…

***

پ.ن: دیشب پیشنهادهایی نوشتم و فرستادم برای دکتر خانیکی و دکتر بروجردی. امروز پیش خانم دکتر رفتم و ایشان واقعا لطف کردند و اشکالات کار را گرفتند و پیشنهادهای حقیر مورد قبول قرار گرفت. احتمالا از فردا قسمت نهایی کار شروع بشه.هوم... تا اینجای کار که درست شد

خانم دکتر بروجردی بازم ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 17:55  توسط مدادسیاه  | 

زنده باد استاد آزاده آواز ایران

ديشب براي ديدن گفت‌وگوي شجريان سه‌تا خانه عوض كردم،‌ ولي همه‌جا شبكه صداي آمريكا قطع بود. تا اينكه صبح آمدم وگفت‌وگو را خواندم. چشمانم بي‌اختيار پر از اشك مي‌شود. موقع ديدن اين نابغه عالم موسيقي احساس مي‌كنم قلبم از سينه‌ دارد كنده مي‌شود . آزادگي استاد شجريان كم‌نظير است. دوستش دارم خيلي!
 
استاد شجریان: تحمل صدا وسیمای ایران را ندارم
بخش‌هايي از گفت‌وگو را مي‌توانيد اينجا ببينيد(1 و 2 و  3 و 4)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9:44  توسط مدادسیاه  | 

مامان‌بزرگ كوچولوي من فوت كرد

آخرين با‌ري كه مامان‌بزرگ را ديدم، لاغر شده بود و زرد. به شوخي مي‌گفت يك مادر و دختر سرحالي‌اش را موقع قدم زدن در فضاي باز اكباتان(جايي كه زندگي مي‌كرد!) ديده‌اند و چشمش كرده‌اند. اما زود لبخند بي‌رنگ لبان چروكيده‌اش محو شد. بعد دستي برد زير سرش و لميد در كاناپه و به گوشه‌اي خيره شد. انگار خودش مي‌دانست پيري تنها مرضي است كه زمين‌گيرش مي‌كند؛ كه كرد!

صورت سپيد و يخ‌كرده‌اش را كه از كفن بيرون مي‌آورم و روي خاك مي‌گذارم، دلم براي دستان كوچك و خشكي‌زده‌ هميشگي‌اش تنگ مي‌شود. براي آن موقعي كه با آن جثه ريزش، محكم ما را بغل مي‌كرد و مي‌بوسيد.

مرتبط: سروش: یادت بخير خانم بزرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 21:32  توسط مدادسیاه  | 

رفتم که رفتم

از برت دامن كشان رفتم اي نامهربان
از من آزرده دل كي دگر بيني نشان
رفتم كه رفتم

از من ديوانه بگذر،  بگذر اي جانانه بگذر
هر چه بودي هر چه بودم،  ناگهان رفتم كه رفتم

شمع بزم ديگران شو، جام دست اين و آن شو
هر چه بودي هر چه بودم،  ناگهان رفتم كه رفتم

بعد از اين كن فراموشم كه رفتم
ديگر از دست تو مي نمي‌نوشم كه رفتم

بادل زود آشنا  گشتم از دامت رها
بي‌وفا بي‌وفا بي‌وفا
رفتم كه رفتم

آهنگ: استاد علي تجويدي،
ترانه: رحيم معيني كرمانشاهي
با صداي خانم مرضيه دانلود كنيد
لينك از اينجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 19:14  توسط مدادسیاه  | 

غريب آشنايي دوستداشتني

از شما چه پنهان وقتي براي اولين بار در خبرگزاري فارس ديدمش، ذوق كردم. آخر او همان مجري و خبرنگار حاضر جواب و باهوشي بود كه فيلم گفت‌وگو با نامزدهاي عامي رياست‌جمهوري سال قبلش ديده بودم. لم داده بود و داشت تو سرويس شهرستان‌ها با تلفن سفيدش حرف مي‌زد. ولي اين خبرنگار سياسي و سرويس شهرستان‌ها؟!

از آشنايي با او خوشحال بودم؛ ولي به رويش نياوردم. آن موقع‌ها اگر سر به فارس هم مي‌زديم بيشتر با جيم‌جيم و مزدور خودمان را سرگرم مي‌كرديم، اما هميشه سري هم به ميزش مي‌زدم. سرزندگي و صراحت لهجه‌اش مثال‌زدني بود.

با عطا فقط يك آشناي دور بودم. ولي دوستش داشتم خيلي...  روحت شاد عطا افشاری عزیز!

مرتبط: حمید:درباره عطا
آخرین پست عطا
message not delivered
مهدی: خداحافظ رفیق
وحید: مگر ما چند نفر هستيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:34  توسط مدادسیاه  | 

ارغوانم دارد می‌گرید

           

ارغوان، بیرق ِگلگون ِبهار !
تو برافراشته باش
شعر خونبارِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان، شاخه همخون جدامانده من!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 16:1  توسط مدادسیاه  | 

زیبای افغان

درياي چشمانش كه با سيني پر از شيريني مي‌آيد، من محو رنگ آبي آنها مي‌شوم. شيريني را رد مي‌كنم و نمي‌خورم. جليقه و شلواري سياه با نواري سفيد به تن دارد.

موها را جوري بالاي سرش جمع كرده كه خوشه‌اي قهوه‌اي رنگ از آن به قوس كمرش ريخته. چشمان صورت گردش نمي‌خندد. انگار غرامت تمام شب‌هاي غمگين عروسي‌هاي باغ‌ را از ما طلب دارد. همشهريانش با صورتي آفتا‌ب‌سوخته، كمي آن‌طرف‌تر دربان باغ شده‌اند و او سرخاب سفيدآب كرده، شكم‌بان ميهمانان است.

آقاي صندلي‌كناري مي‌گويد: پولشان دهي همه كاري مي‌كنند.
بهم بر می خورد. نگاهي به سن كم دخترك مي‌اندازم و معصوميت چشمان بادامي غمگينش. دوست ندارم درباره اين زيباي افغان اين‌طور فكر كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 23:25  توسط مدادسیاه  | 

زمانی برای خندیدن

يادداشت‌هاي روزانه دوران راهنمايي و دبيرستان را ورق مي‌زنم و هر ورقش دفتري مي‌شود از تصوير و هر تصوير خاطره‌اي است از دورهايي كه آوايش همين نزديكي است و مرا مي‌خواند...

از دوره كنكور،‌ در تمام روزنوشته‌ها(كه بعدها شدند گاه‌نوشته) يك جمله ناخواسته تكرار شده‌اند:«مي‌دانم، يك روز برمي‌گردم و به اين نوشته، مي‌خندم!»

حالا هرچند به نگراني‌هاي كنكور كارشناسي و آن روزهايش مي‌خندم و مي‌گويم «يادش بخير»، اما انگار هنوز زمان لازم است كه برخي از روزها و افكار و خاطرات اين چند ساله اخير بخندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 0:11  توسط مدادسیاه  | 

موضوع: سفر

من سفر را دوست دارم. سفر خيلي خوب است. ما به سفر نياز داريم تا به ماموريت برويم. ماموريت خوب است. ما در سفر و ماموريت چيزهاي زيادي ياد مي‌گيريم. ما ماموريت را هم دوست داريم. حتي اگر سه روز و دو شب باشد و خواب شما براي سه روز كمتر هشت ساعت باشد. بعضي اشخاص بي‌تربيت و تنبل از اينكه بيشتر از هزار و 800 كيلومتر با ماشين راه بروند خسته مي‌شوند. آقا معلم ما مي‌گويد بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي. ما هم بسيار سفر كرديم و پختيم. حتي آقاي راننده عرق‌سوز شد. البته هركسي يك‌جوري مي‌سوزد. بعضي‌ها حتي باسن‌شان به خواب عميق مي‌رود و عضله‌شان كوفته مي‌شود.

نتيجه‌گيري: من سفر و ماموريت را دوست دارم، چون خوب است. بابابزرگ همكلاسي ما گفته براي خوب شدن كوفتگي بايد آنجا را مالید و گرم كرد. اين بود انشاي من.

پ.ن: براي مظلوميت و محروميت ايلام دلم سوخت. سفر به ايلام، تجربه و خاطره خوبي بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 22:38  توسط مدادسیاه  | 

به زندان

 به زندان : قطعه‌ای است در شوشتری که صبا برای ویولن نوشته و نشان‌دهنده فضایی است که در آن عده‌ای زندانی که دست‌هایشان با غل و زنجیر به‌هم بسته شده است، توسط ماموران به مکانی نامعلوم برده می‌شوند و در تمامی مدت، زندانیان نگران عاقبتشان هستند و این نگرانی باعث شده از ماموران سوال کنند که «ما را کجا می‌برید؟» یا «مگر ما چه کردیم؟». لینک از اینجا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 11:45  توسط مدادسیاه  | 

ما دیگر آن آدم های سابق نیستیم

خانم پاليزبان نقد جالبي بر فيلم تحسين‌برانگيز «درباره الي» در روزنامه اعتماد نوشته بودند که امروز تازه دیدمش. این نوشته واقعا به يك‌بار خوندن مي‌ارزه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 12:14  توسط مدادسیاه  | 

نقش‌هاي رهايي

سلام
راستش منم مثل خيلي‌ها اين‌روزها حال و احوال خوبي ندارم. احساس مي‌كنم اگر يه‌خورده بيشتر اخبار بد اين‌روزها رو دنبال كنم حتما ديوانه مي‌شم. خدا رو شكر كه Z.T.V (تلويزيون ضرغامي) رو تحريم كرديم، ولي همون يه لحظه‌اي كه از كنارش مي‌گذرم بوي گندش حالم رو بهم مي‌زنه!
اما اين‌جوريا هم نمي‌شه. بايد يه كار كرد. من يكي امروز پناه بردم به ديدن گالري‌هاي مجازي نقاشي. اونم از نوع رئالش! توصيه مي‌كنم شما هم امتحان كنيد:

اول نقاشي‌هاي استاد همه بچه‌هاي اين سبك، يعني مرتضي كاتوزيان رو اينجا ببينيد و حالشو ببريد. واقعا كه زيباست!
مي‌تونيد از هنر ايمان ملكي در اينجا لذت ببريد.
شهرزاد ملك‌فاضلي نقاشي‌هاي شوق‌انگيزي داره كه اينجاست گالريش.
مهرداد جمشيدي هم نقاشي‌هاش اينجا منتظر شماست
گالري كوچيك امير جمشيدی هم اينجاست!
مورگان وست‌لينگ هم نقاشي‌هاي سبك رئال غربيش رو اينجا گذاشته.

اين چندتا سايت فعلا براي چند لحظه‌اي رها شدن از دردها، زخم‌ها و نااميدي‌هاي اين‌روزها كافيه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 11:32  توسط مدادسیاه  | 

سوگواران خموش

شعر:شفيعي كدكني، آهنگ: پژمان طاهري، خواننده: عليرضا قرباني
آلبوم «سوگواران خموش» را از اينجا دانلود كنيد.
خود تصنيف را از اينجا برداريد

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان‌هاي وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زانکه وحشتزده حشر وحوشند همه

آه ازين قوم ريايي که درين شهر دورو
روزها شحنه وشب باده فروشند همه

باغ را اين تب روحي به کجا برد که باز
قمريان از همه سو خانه به دوشند همه

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:14  توسط مدادسیاه  | 

ايران كهن در خطر افتاده، خبر شو!

شهرام ناظري اين تصنيف را كه به جنبش خس و خاشاك تقديم كرد. همان خس‌وخاشاكي كه پيش از اين شجريان گفته‌ بود صدايش براي همان‌هاست! شعر از فريدون مشيري است و آهنگساز پژمان طاهري. از اينجا دانلود كنيد

 اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
 اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
 اى روىِ برافروخته، خود پرچمِ ره باش
 اى مشتِ برافراخته، افراخته‌تر شو
 اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
 از خانه برون چيست كه از خويش به در شو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 19:11  توسط مدادسیاه  | 

چه نامردم اگر زین راه خون‌آلود برگردم

برای این روزها و روشن اندیشانش:

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم

به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم

شرار انگیز و توفانی، هوایی در من افتاده‌ست
که همچون حلقه آتش درین گرداب می‌گردم

به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه توفان می‌کند این موج خون در جان پر دردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون‌آلود برگردم

در آن شب‌های توفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شب‌چراغ عشق را در سینه پروردم

بر آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می‌کردم

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 18:22  توسط مدادسیاه  | 

روياي تنبك

روي خشك‌چوبي خشك‌پوست، وقتي هر انگشت يك صدا داشته باشد و صد حرف، آن وقت نمي‌شود جلوي روياهايي كه مي‌آيند را گرفت. زدن تنبك غرق اين روياهاي هزار رنگ شدن است. هر ضربه سحري دارد نهفته در خاطرات. يادش بخير... هنوز مدرسه نمي‌رفتم كه عمو محمد يادم داد كه تنبك را چه‌جوري دست بگيرم و  دست چپم چه‌طور باشد و دست راست چه كند. از آن به بعد صندلي گرد و پلاستيكي خانه شد تنبكم. صندلي كه شكست زانوهايم شد ساز. هنوز ساز ديگري نمي‌دانستم كه تنبك را در حد خود مي‌‌زدم و همان اصول اوليه بسيار كمك كرد در همدل شدن با بقيه سازها...‌ تا همين چند شب پيش كه هادي مهربان سازش را خانه ما گذاشت.

هادي عزيز، واقعا ممنونم اين روزها به صداي سركش و گرم سازي احتياج داشتم كه کابوس ها را به خود بكشد و رويایی روشن جاي آن بكارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 20:51  توسط مدادسیاه  | 

دلم عجيب گرفته‌‌ست

همان اول سفر، عهد فراموشي و بي‌خيالي مي‌بنديم. ولي مگر مي‌شود؟ به دشت كه مي‌رسيم، شقايق‌ها، زخم سر باز کرده كوه سبز را فریاد می زنند. داغ‌شان را كه مي‌بينم، ياد خودمان سه‌تا مي‌افتم. اينكه براي چند ساعتي گونه سرخ كرده‌ايم، اما با هر بهانه ای داغ دل تازه مي‌كنيم. ميان آهنگ‌هاي به اصطلاح شاد ماشين، سكوت مي‌رقصد و كف مي‌زند و ما بی اختیار عهد می شکنیم. اعتراف مي‌كنم به من يكي خوش گذشت، اما...  

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 19:12  توسط مدادسیاه 

گریه را به مستی بهانه کردم...

شعر و آهنگ: عارف قزوینی٬ خواننده: محمدرضا شجریان با گروه پایور٬ آلبوم راز دل(اگر اشتباه نکنم مال سال ۱۳۵۹ است.) دانلود کنید!

گریه را به مستی بهانه کردم    شکوه‌ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده برگرفتم     سیل خون به دامان روانه کردم
ناله دروغین اثر ندارد   شام ما چو از پی ، سحر ندارد  

  مرده بهتر زآن کو ، هنر ندارد
گریه تا سحرگه،  من عاشقانه کردم
دلا خموشی چرا؟      چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز ، خدا، پرده راز ، حبیب ، پرده راز
تو پرده‌پوشی چرا ؟


راز دل همان به، نهفته ماند         گفتنش چو نتوان، نگفته ماند
فتنه به که یک چند، خفته ماند         گنج بر در دل، خزانه کردم


باغبان چه گویم به من چه‌ها کرد ؟ 

کینه‌های دیرینه برملا کرد    دست من ز دامان گل جدا کرد
تا به شاخه گل ، یک دم آشیانه کردم


همچو چشم مستت جهان خراب است 

رخ مپوش کین دور انتخاب است

من تو را به خوبی نشانه کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 14:28  توسط مدادسیاه  | 

شايد صبح فردا…

روي سربالايي پل كريم‌خان، به سمت غروب مي‌رويم. آفتاب تا آخرين لحظه‌هاي امروزش تيغ در نيام نمي‌كند و با تقدير شب مي‌جنگد. ما هم روزنامه‌اي روي سر گرفته‌ايم و دستي حايل كرده‌ايم براي سايه داشتن و پناه بردن از نااميدي داغ. شانه‌ به ‌شانه‌ و آرام‌آرام رهسپار سكوتيم.

به بالاي پل رسيده‌ايم كه دختر جوابي دست در دست پسري بي‌توجه به جمعيت، آرام و بامتانت نغمه‌اي زمزمه‌ مي‌كند در بيات اصفهان. شعر بهار دلنشين را انگار عوض كرده و با همان تم شعري ديگر مي‌خواند از مقاومت و پايداري و اميد.

از دوستانم براي لحظه‌اي دور مي‌شوم. دختر جوان چنان مست زمزمه‌ است كه گوش تيز كردن مرا نمي‌بيند.

خون غروب از مغلوبه شدن آفتاب مي‌گويد. ما راه كج مي‌كنيم به خانه. شب مي‌آيد، اما آن دختر و پسر همچنان دست در دست هم دارند و مي‌خوانند از مقاومت و پايداري و اميد و شايد صبح فردا…

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:23  توسط مدادسیاه  | 

دغدغه‌هايي كه پوچ مي‌شوند بعد از رفتن يك عزيز

چه‌قدر تمام دغدغه‌ها، اضطراب‌ها، نارحتي‌ها، خنده‌ها، نگراني‌ها و شادي‌ها پوچ مي‌شوند، وقتي علي پيام مي‌دهد برادرت چند شب قبل در خليج فارس شهيد شده. مي‌گويد كه رفتي بندرعباس براي تحويل گرفتن پيكر برادر. مي‌خوام زنگ بزنم به تو. نفسم به شماره مي‌افتد. صداي صفحه‌كليدهاي تحريريه به سرم مي‌پيچد. راستي چه بگويم به تو؟ خدا خدا مي‌كنم كه مثل هميشه تعارف نكني و يك كاري برايم داشته باشي و وجدانم كمي آسوده شود از اينكه توانسته‌ام جبران مردانگي‌ها و معرفتت را بكنم؛ اما سكوت پر از غمت، ناي حرف نزدنت را پر مي‌كند. اي كاش كاري از دستم بر مي‌آمد.

گوشي را كه مي‌گذارم، بغض غمي روي سينه‌ام مي‌نشيند براي سر بريدن حوصله‌ام. شرمنده‌ام؛ از اينكه كساني مثل برادرت جان‌شان را كف دست گرفته‌اند و از مرزهاي مملكت دفاع مي‌كنند و دم هم از غم‌هاشان نمي‌زنند و ما اينجا زير باد كولر نشسته‌ايم و بحث‌هاي آنچناني مي‌كنيم و غصه‌هاي آنچناني مي‌خوريم و نگراني‌هاي احمقانه داريم از بي‌شعورهايي كه لياقت انسان بودن را هم ندارند.

حميد رستمي عزيز مي‌دانم كه هيچ‌وقت اينجا را نمي‌بيني؛ ولي خيلي تلخ است كه آدم گاهي تنها كاري كه بتواند براي دوستش بكند، تسليت گفتن باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 19:16  توسط مدادسیاه  | 

همای همچو هزار

             

آقاي هماي، امشب فیلم دو تا از كنسرت‌هاي شما را تماشا کردم! ديدن هنر شما و گروه‌تان آدم را به آينده اين هنر اميدوار مي‌كند. شعرهاتان عالي است و آهنگ‌هايي كه مي‌سازيد و تنظيم مي‌كنيد لذتبخش! از اين‌ها مهمتر صداي شما خاص خودتان است. شما مايه افتخاريد. شنيدن آهنگ‌هاي گيلكي شما كيفي وصف‌ناشدني داشت! زنده باشي ای همای همچون هزار!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:1  توسط مدادسیاه  | 

همایش رسانه های نو و انتخابات

                            

همایش رسانه های نو و انتخابات با همکاری انجمن علمی ارتباطات دانشگاه سوره و حلقه مطالعاتی 9 در تاریخ ششم خردادماه 1388 برگزار می شود.

به گزارش روابط عمومی دانشگاه سوره، در این همایش که با هدف بررسی نقش رسانه های نوین در پیشبرد مشارکت مردم در انتخابات، کاربرد رسانه های نوین در تبلیغات انتخاباتی و رابطه میان رسانه های نوین و شکل گیری افکار عمومی برگزار می شود، پژوهشگران و صاحبنظران ارتباطات و علوم سیاسی به ارائه مقاله و سخنرانی خواهند پرداخت.
 
بنا بر اعلان فراخوان این همایش، مهلت ارسال چکیده مقالات به این همایش اول خرداد ماه 1388 تعیین شده است. علاقمندان به شرکت در این همایش برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام می توانند  به سایت اینترنتی  همایش  به آدرس www.sooreh-com.ir   مراجعه و یا از طریق شماره 88989761 با دبیرخانه این همایش تماس بگیرند.

بنا به گزارش دبیرخانه این همایش، دانشجویان و پژوهشگران علاقمند به شرکت در این همایش می توانند اصل و چکیده مقالات خود را تنها از طریق پست الکترونیکی همایش به آدرس election@sooreh-com.ir به دبیرخانه همایش ارسال کنند. همچنین قرار است تا مقالات پذیرفته شده در این همایش پس از برگزاری از سوی دانشگاه سوره منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 13:49  توسط مدادسیاه  | 

ساز شكسته

يك ماهي از زماني كه سيم نازك ويلن با جيغ مظلوم و كوتاهي پاره شد، مي‌گذرد. با ناراحتي ساز را در جعبه‌اش دفن كرده‌ام. تنبلي، يقه روزهاي بعد از عيدم را گرفت. نرفتم براي تعميرش. باور نمي‌كنم. حالا روزهاست كه روي ويلن را نديده‌ام. دوماه پيش كه پوست تار پاره شد، چنان پوست ضخیمی بر آن انداخته‌اند كه سازم حس خفگي دارد و ‌نفس سرد را حالِ ناز و عشق نيست. مانده‌ام با سه‌تاري كه حالا ديگر جوابم نمي‌دهد. همراه هست، اما همدم نيست. پس ني را از غلاف خاك‌خورده‌اش بيرون مي‌كشم. روغنش مي‌زنم. به اميد آنكه شايد بنوازم يك چندي. ولي بي‌وفايي مرا به خود، تاب نياورده. زبان آتشين دارد و درنمي‌گيرد. صداي شفاف سال‌هاي قبل را ندارد. حالا مانده‌ام من و اين ساز‌هاي شكسته. يا بهتر بگويم دل‌شكسته. نمي‌دانم؛ شايد اگر همنواز و هم‌آوازي داشتم، اين‌قدر براي رنگ كردن تابلوي نغمه‌ها از اين ساز به آن ساز نمي‌كردم و خودم در آن واحد جواب ساز به خود نمي‌دادم. واقعا هنوز در حسرت همنوازي همدلم.

نه مونسي، نه آشنايي، نه دلبري، نه دلربايي

مهجوري، شيدايي، رسوايي، در اين كنج تنهايي

 نه خيالي، نه وصالي، نه اميدي

كه به دل از عشقي سودايي

ساز شكسته دگر از چه فغان نكني؟

ساز شكسته غم دل تو بيان نكني... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 23:10  توسط مدادسیاه  | 

پديده‌اي به‌نام رسول

رسول عزيز نمي‌داني كه چه‌قدر كيف مي‌كنم وقتي مي‌بينم آن دانش‌آموز بي‌خيالي كه به طرز زجرآور و كثيفي طرفدار پرسپوليس بود و مشاور دبيرستان فرهنگ دعا مي‌كرد مبادا بازي پرسپوليس موقع كنكور بيفتد و تو به جاي امتحان دادن به استاديوم بروي، حالا شده يك روزنامه‌نگار درست و حسابي ورزشي كه بي‌گمان تمام يادداشت‌هايش خواندني و عميق است.

راستي كي فكرش را مي‌كرد همان بچه شلوغ ته كلاس با آن تيكه‌هاي نابش كه از كتك‌هاي معلم‌ها هم در آمان نبود، درست يك ماه مانده به كنكور فوتبال را ببوسد و كنار بگذارد و حتي بازي‌هاي جام‌جهاني را نگاه نكند و همان يك‌ماه خواندن برايش قبولي در جامعه‌شناسي شيراز بياورد؟

به نظرم بايد به امثال تو ايمان آورد. بايد به پاي امثال تو ايستاد. تو باعث افتخار چون مني كه اين‌چنين خودساخته از دل تمام مشکلات زندگی رخت بيرون كشيده‌اي و حالا براي خودت فكري مستقل داري. نعمتي كه اين‌روزها خيلي‌ها از آن بی بهره اند. امشب با تو يوسف سينما رفتن و قدم‌زدن‌ طولاني چنان كيفي داد كه ديدم نمي‌شود اينجا ننوشت. بماند خاطره‌اي براي ساليان دور. دوستي‌هايمان پايدار...

پ.ن: هيچ‌وقت آن شبي را كه روي موزائيك‌هاي سرد كلاس دبيرستان خوابيده بوديم و تو تا ساعت 4 صبح داستان گفتي و من از خنده به حالت مرگ افتادم را فراموش نمي‌كنم. آقاي ممول رو یادته؟ يادش به‌خير ...

توضيح: راستش از اونجايي كه ما دوره اول فارغ التحصيلان دبيرستان نمونه دولتي فرهنگ منطقه 16 بوديم و به طبع امكانات دبيرستان كم، پس مجبور شديم از اواخر بهمن ماه براي درس و كنكور مدرسه بمانيم و نرويم خانه و درس بخوانيم. زير انداز نازكي داشتيم من و رسول و نيمكت ها را كنار مي زديم و شب ته كلاس مي خوابيديم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 22:6  توسط مدادسیاه  | 

برف در بهشت

ممدآقا با موتور درست لحظه سال تحويل تصادف كرد و فوت كرد. ساعت دو شب رفتيم بيمارستان و فردا صبحش رفتيم پلور تا در مراسم خاكسپاري‌اش در آب اسك شركت كنيم. چه دنيايه...! روحش شاد!

ديشب را پلور مانديم. شب برف آمد و تگرگ. صبح ساعت هفت كه بيدار شدم حياط سپيد بود. خودمو از زير كرسي كندم و زدم به كوه پشت خونه. تا به حال اين قدر برف رو پاك نديده بودم. گاهي كلاغي روي سكوت سپيد دره خط سياهي مي‌كشد. پنبه شيرين برف زير زبان آب مي‌شد و رود ميان دره، دل گنجشك‌ها رو با صداش آب مي‌كرد. دست به صورت مِه كه مي‌زدم گونه سرخ مي‌كرد از تك شعاع بيرون زده از آسمان ابري. برف مي‌باريد. آنجايي كه من بودم بهشت بود. خلاصه كه تنهايي ناب و پرسكوتي داشتيم...

 پ.ن: بچه‌ها اگر خواستيد ماهي بخريد و بخوريد، هيچ ‌وقت به نحوه جون دادن اونا تو سبد نگاه نكنيد. ناهار كوفت مي‌شه بهتون!

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 18:38  توسط مدادسیاه  | 

طلوع بهار

صبح تارم را بغل كردم. قطعه‌اي زدم در چهارگاه. بداهه و البته پر از اشكالات طبيعي در اين‌جور كارها. صرفا حس آن لحظه است. گفتم بد نيست ضبطش كنم. مي‌خواستم تبريك شاد باشي براي آخرين پست سال 87 بگذارم. ولي گفتم شايد بهتر باشد همين چند دقيقه ساز را به عنوان طلوع بهار به همه شما تقديم كنم. دانلودش كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:7  توسط مدادسیاه  | 

روزنامه‌نگاری آبی؛ روزنامه‌نگاری صلح

اگر زمانی آگوست‌کنت، پدر جامعه‌شناسی نوین، معتقد بود که با علمی و صنعتی شدن جامعه از روحیه جنگ‌طلبانه آن کاسته‌ خواهد شد، اما گذشت زمان و پی هم آمدنِ جنگ‌های جهانی و منطقه‌ای، نشان داد که این پدیده انسانی را گویی پایانی نیست و تکنولوژی‌های نوین تنها شکل آن را تغییر داده‌ است. وقتی حضور رسانه‌ها در دوران مدرن اجتناب‌ناپذیر باشد، جنگ‌های مدرن هم بدون حضور آنها بی‌معناست. جوری که اگر برخوردی پوشش داده نشود انگار اتفاقی هم نیفتاده. رسانه‌ها علاقه زیادی به پوشش برخوردها (از هر نوعش) دارند. این به اهمیت ارزش برخورد در اخبار برمی‌گردد. دکتر والتر وارد(1967) در رساله دکتری‌اش به همین نکته اشاره دارد.

اين يادداشت من براي مدرسه مجازي همشهري است. قصد دارم اين يادداشت‌ها را ادامه دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:53  توسط مدادسیاه  | 

در بزم ياران خاموش...

      از راست به چپ: مهدي خالدي، علي تجويدي، حبيب‌الله بديعي، پرويزصديق پارسي(ياحقي) و مهندس همايون خرم.

از راست به چپ: مهدي خالدي، علي تجويدي، حبيب‌الله بديعي، پرويزصديق پارسي(ياحقي) و مهندس همايون خرم.

اين افراد پايه‌هاي ويلن‌نوازي پس از خاموشي صبا و حسين‌خان ياحقي محسوب مي‌شوند كه موسيقي معاصر بسيار به اين استادان مديون است. امروز سالگرد فوت خالق «مرا عاشقي شيدا»، استاد علي تجويدي است. روحش شاد. آرزوي طول عمر براي مهندس همايون خرم.

مرتبط: استاد زنده در ياد   ٬   ياد استاد

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 19:43  توسط مدادسیاه  | 

احسن الپاچه خوار

گويند ناصرالدين‌شاه كبير، آن شاه شيرگير، لطف فرموده، با دست مبارك گلي نقاشي نمودند. ملازمان هريك به‌طريقي صفت حمد آن گل گفته و ره پاچه‌خواري چنان زدند كه تركان خوان يغما را. يكي از آن خاصه‌گان ...(بخوانيد كاسه)ليس كه از اين قافله رحمت جا مانده بود، بيني به سوي گل مبارك حضرت همايوني برد و عرض كرد:«به‌به چه بويي!» شاه را از اين شيوه پاچه‌مالي خوش آمد و هديه‌اي مرحمت فرمود.

ياد از اين حكايت زماني كردم كه شنيدم يكي از همين خاصه‌گان كاسه‌ليس براي خوش‌آمدِ رئيس، هرچند كه مشهدي نيست، ولي اهتمام بدين لهجه نموده تا دل همايون رئيسش را ببرد. فتبارك‌الله احسن پاچه خوار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 17:22  توسط مدادسیاه  | 

پرواز «غم‌انگيز» پرويز

ماه قبل بعد از ديدن آلبوم «پرواز پرويز» پرويز ياحقي، بدون معطلي خريدمش. اين كار مجموعه تكنوازي ياحقي با جليل شهناز، جواد معروفي، احمد عبادي، فرهنگ شريف، فضل‌الله توكل و جهانگير ملك است. تمام قطعات از اجراهاي سال‌هاي 50 تا 53 انتخاب شده و بابك بختياري(شاگرد ياحقي) در تفكيك رديفي قطعات نقش داشته. در كل اثر قابلي است.

اما نكته‌ جالب اينه كه در اين دو لوح فشرده تكه فيلم‌هايي از روز تشييع جنازه ياحقي وجود داره. فيلم‌هايي كه گويي با موبايل گرفته شده. بس كه كيفيت آن پايين است. به نظر من كه از عمد اين قطعات تصويري را در كار گنجانده‌اند؛ چون نه توهين به من علاقمند، بلكه يادآوري اين نكته به امثال منه كه «ببين براي يك نابغه هنر چه‌قدر ارزش قائلند كه حتي براي مراسم تشييع او گروه فيلمبردار درست و حسابي نفرستاده‌اند. چون یه همچنین کاری وظیفه امثال شریف و شهناز و خرم و... که نیست. مسئولان باید یه تکونی به خودشون بدن!» حالا اگر مراسم كسي كه آقايان برايشان از امثال ياحقي مهمتر و با ارزش‌تر مي‌بود، بهتون مي‌گفتم كه چه بريز و بپاش‌هايي مي‌شد و چه‌جوري حلوا حلواش مي‌كردن. فقط مي‌تونم بگم نارحت شدم. خیلی متاسفم...

 پ.ن: نمي‌دونستم پرويز ياحقي زمان جوونيش روزنامه‌نگاري هم مي‌كرده. روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 10:10  توسط مدادسیاه  | 

تولد وب‌سايت مرکز آموزش همشهری

بالاخره زحمات دكتر نمكدوست و همكارانش به بار نشست و وب‌سايت مركز آموزش همشهري، كارش را شروع كرد. براي اين وب‌سايت بخش‌هايي همچون دانش ارتباطات٬  روابط عمومي،  روزنامه‌نگاري  و درسنامه طراحي شده است كه در هر بخشي مي‌توانيد گفتارهاي جالبي را بخوانيد.

به نظرم در آينده نزديك این مدرسه مجازی روزنامه نگاری بتونه پاتوقي براي به اشتراك گذاشتن تجربيات آموزشي و حرفه‌اي بچه‌هاي اهل رسانه‌ و ارتباطات بشه. پس بايد تولدش رو مبارك گفت!

راه سوم؛ مكتب روزنامه‌نگاري ايران: گفت‌وگو با دكتر كاظم معتمدنژاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 13:33  توسط مدادسیاه  | 

اسكار؛‌ پديده‌اي قابل بررسي

مراسم اسكار برگزار شد و برندگانش هم مشخص شدند. هنوز بقيه نامزدها و فيلم‌هاي اسكاري 2009 را نديده‌ام. اما همين كه فيلمي مثل زاغه‌نشين ميليونر مي‌تواند جوايزي همچون: بهترين فيلم، بهترين كارگرداني، بهترين فيلمنامه اقتباسي، بهترين تدوين، بهترين فيلمبرداري، بهترين صدابرداري، بهترين موسيقي و ترانه متن و بهترين عكس را ببرد، تنها چند سوال را به ذهنم مي‌آورد.

 با صدابرداري و تدوين و عكس نمي‌توانم كاري داشته باشم؛ چون چيز زيادي نمي‌دانم از آن. بر فرض كه اينها حق بردن داشتند. اما براستي چرا چنين فيلمي بايد اسكار بهترين فيلم را بگيرد؟ آيا به غير از اين است كه دو كمپاني بزرگ مسئوليت پخش اين فيلم را برعهده گرفته‌اند؟ اين تبليغات بي‌حد و بسيار استادانه چه‌قدر در شكل‌گيري مارپيچ سكوت در ميان حتي منتقدان موثر است؟ اگر كسي نقد مخالف نسبت به اين فيلم ديده به من هم نشان دهد كه من هنوز نديده‌ام! پايان اميدواركننده و خوش اين فيلم چه‌قدر با جو نااميدكننده بحران اقتصادي دنيا در ارتباط است؟ آيا قدرت سرمايه‌داري مدها و جواهرات فروخفته در مراسم اسكار كه برايش بيشتر از فيلم‌ها نوع پوشش ستارگانش اهميت دارد، مي‌تواند حتي سليقه مخاطبانش را تعيين كند و شكل دهد؟ به نظرم نوع جوايزي كه اسكار به فيلم‌ها مي‌دهد بسيار از نظر جامعه‌شناسي قابل بررسي است. البته ميزان استقبال مخاطبان را هم پيش و پس از دريافت جايزه بايد سنجيد.

مرتبط: جایزه میلیونر نشین    و     آبکی بادکنکی

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:39  توسط مدادسیاه  | 

آمادئوس

ديدن نمايش آمادئوس از خانم محامدي به بيشتر خواندن درباره موتسارت علاقمند كرد. معماي مرگ موتسارت خيلي جذاب است، حتي جذاب‌تر از نبوغ اين آهنگساز برجسته! بازي ارژنگ امير فضلي(در نقش موتسارت) و نمايش آمادئوس را دوست داشتم. اگر وقت كرديد ببينيدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 0:36  توسط مدادسیاه  | 

گفت و گو با آنابل سربرنی

گفت‌وگوي من و پدرام الوندی با خانم دكتر «آنابل سربرني»، مدير موسسه بين‌المللي تحقيق در ارتباط جمعي٬امروز در صفحه رسانه روزنامه اعتماد چاپ شد. در این یادداشت هم من به بهانه مصاحبه به کتاب ها و مقالات ایشان نظر گوتاهی انداخته ام.

یادداشت پدرام در این رابطه

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 9:43  توسط مدادسیاه  | 

سوختیم از این پریشانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:56  توسط مدادسیاه  | 

مطالب قدیمی‌تر